میدهدش دستم، میگوید «خودتان خبر ندارید که دنیا را نجات میدهید»
مردی که در باغچهاش کار میکند
آنسان که ولتر آرزو داشت
آن کس که از وجود موسیقی سپاسگزار است
آن کس که از یافتن ریشۀ واژهای لذت میبرد
آن دو کارگری که در کافهای در جنوب
سرگرم بازی خاموش شطرنجند
کوزهگری که دربارۀ رنگ یا شکل کوزه میاندیشد
حروفچینی که این صفحه را خوب میآراید
هرچند برایش چندان خوشایند نباشد
زن و مردی که آخرین مصراعهای بند معینی از یک شعر بلند را میخوانند
آن کس که دست نوازشی بر سر حیوان خفتهای میکشد
آن کس که ظلمی را که بر او رفته توجیه میکند یا دلش میخواهد که توجیه کند
آن کس که از وجود استیونسن شاد است
آن کس که ترجیح میدهد حق با دیگران باشد
این آدمها، ناخودآگاه، دنیا را نجات میدهند.

خورخه لوییس بورخس، ترجمۀ صفدر تقیزاده
آنسان که ولتر آرزو داشت
آن کس که از وجود موسیقی سپاسگزار است
آن کس که از یافتن ریشۀ واژهای لذت میبرد
آن دو کارگری که در کافهای در جنوب
سرگرم بازی خاموش شطرنجند
کوزهگری که دربارۀ رنگ یا شکل کوزه میاندیشد
حروفچینی که این صفحه را خوب میآراید
هرچند برایش چندان خوشایند نباشد
زن و مردی که آخرین مصراعهای بند معینی از یک شعر بلند را میخوانند
آن کس که دست نوازشی بر سر حیوان خفتهای میکشد
آن کس که ظلمی را که بر او رفته توجیه میکند یا دلش میخواهد که توجیه کند
آن کس که از وجود استیونسن شاد است
آن کس که ترجیح میدهد حق با دیگران باشد
این آدمها، ناخودآگاه، دنیا را نجات میدهند.

خورخه لوییس بورخس، ترجمۀ صفدر تقیزاده
+ نوشته شده در سه شنبه نهم مهر ۱۳۹۲ ساعت 18:22 توسط رامک
|
اینجا مینویسم به خاطر نوشتن داستانی که سخته نوشتنش و احتمالا هرچی جلوتر میره، نوشتنش سختتر هم میشه