علی دفتر، سأجمعُ کلَّ تاریخي (27)
کنار خیابان پهلوی ایستاده بودم. لبخند زدم و گفتم «سلام برسانید. بگویید بیروت سلام رساند»
خندیدیم.
من دلم بیروت بود.
خندیدیم.
من دلم بیروت بود.
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و هفتم آبان ۱۳۹۲ ساعت 20:49 توسط رامک
اینجا مینویسم به خاطر نوشتن داستانی که سخته نوشتنش و احتمالا هرچی جلوتر میره، نوشتنش سختتر هم میشه