کمی حرف (4)
* اين روزها تلخ ترين انتقامى که مى توان از تو گرفت، شاد بودن است!
* فرزانه ى عزيز! دلم براى ديدنت نيست که تنگ شده، که وقتى هم که بودى چندان نمى ديدمت. وقتى براى خداحافظى زنگ زدى هم من فهميدم چه گفتى و هم تو مى دانستى که چه مى گويى! تو برايم همان تابلويى بودى که زندگى درش ترسيم شده بود! دلم پر از حرف هاى نگفته است اما فقط همين "روحت شاد!"
* پس باد همه چيز را با خود نخواهد برد...
* همه ى فصل هاى من مال ِ خودت! اما فصل هاى او مال ِ من است ديگر.
+ نوشته شده در یکشنبه دوازدهم آبان ۱۳۸۷ ساعت 12:3 توسط رامک
|
اینجا مینویسم به خاطر نوشتن داستانی که سخته نوشتنش و احتمالا هرچی جلوتر میره، نوشتنش سختتر هم میشه