شرمندگى!
يادت هست که امروز تولدش است اما از فرستادن يک نامه ى خشک و خالى هم براى تبريک منصرف مى شوى. با خودت هم مى گويى: "اى بابا! اصلا ياد من که نيستند!" اما چند روز بعد، مى بينى عکس هاى جشن هالوينشان را برايت فرستاده است و نوشته : "نترس! ويروسى نيست!" شرمنده آقاى پسر عمو! کاش زبانم را مى دانستى!
+ نوشته شده در پنجشنبه شانزدهم آبان ۱۳۸۷ ساعت 9:39 توسط رامک
|
اینجا مینویسم به خاطر نوشتن داستانی که سخته نوشتنش و احتمالا هرچی جلوتر میره، نوشتنش سختتر هم میشه