فالبیوتُ تموتُ إذا غاب سُکّانُها*

 

مرد نشسته بود آن طرف میز. نامم را پرسید. گفتم. لحظاتی نگاهم کرد. گفت «این نام را قبلا جایی دیده بودم و تمام این سال‌ها فکر می‌کردم ساختگی و مستعار است». لبخند زدم. گفتم «نه. واقعی است. خودِ منم». 

من بودم و تا خانه، سر به شیشۀ تاکسی تکیه داده بودم و به «منی که بودم» فکر می‌کردم.

 

* محمود درویش: خانه‌ها می‌میرند وقتی ساکنانش نباشند. 
** یکشنبه سحر (+) را در دانشگاه دیدم و قول دادیم که به وبلاگ‌هایمان بازگردیم.