علی دفتر، سأجمعُ کلَّ تاریخي (56)
فالبیوتُ تموتُ إذا غاب سُکّانُها*
مرد نشسته بود آن طرف میز. نامم را پرسید. گفتم. لحظاتی نگاهم کرد. گفت «این نام را قبلا جایی دیده بودم و تمام این سالها فکر میکردم ساختگی و مستعار است». لبخند زدم. گفتم «نه. واقعی است. خودِ منم».
من بودم و تا خانه، سر به شیشۀ تاکسی تکیه داده بودم و به «منی که بودم» فکر میکردم.
* محمود درویش: خانهها میمیرند وقتی ساکنانش نباشند.
** یکشنبه سحر (+) را در دانشگاه دیدم و قول دادیم که به وبلاگهایمان بازگردیم.
+ نوشته شده در جمعه هشتم مرداد ۱۳۹۵ ساعت 21:31 توسط رامک
|
اینجا مینویسم به خاطر نوشتن داستانی که سخته نوشتنش و احتمالا هرچی جلوتر میره، نوشتنش سختتر هم میشه