کلّ شیء یمکن إخفاؤه، إلّا خطوات امرأة تتحرّک في داخلنا (31)
آنچه در زیر میآید را اکرم عزیزم (+) در وبلاگش نوشته است.
آوردن مطلبش در اینجا از سر خودشیفتگی نیست، از علاقه
است که کلماتش بماند برایم. او سالها از نزدیک زنی را که
در من راه میرود دیده و اینک روایتش کرده است.
دوست ما را و همه نعمت فردوس شما را*
وقتی نهالی در خاک مینشانی و هر روز دور و برش میچرخی و هزاران بیم داری که آیا دوام میآورد یا نه، و همزمان در دلت امیدها سربرمیآورند چونان برگهای تازه و جوان و نازکی که بر نهالت میرویند و آرزوها ذهنت را پر میکنند که اگر روزی این نهال درخت تنومندی شد، چه زیبا خواهد بود، میروی و میآیی و نگاهش میکنی و آب به پایش میریزی و از گزند سرما و طوفان نگاهش میداری، در یک کلام اینگونه احساس تعلق در تو شکل میگیرد، داری عشق را تجربه میکنی. داری دوست داشتن و محبت را معنا میکنی.
بیش از 8 سال گذشته است از آشنایی ما و در همه این مدت ما داشتهایم چنین تجربهای را از سر میگذراندهایم. ما به هم اعتماد کردهایم و نهال دوستیمان را تبدیل به درختی کردهایم، جوان، بارور، زیبا و مایه مباهات. اینکه اکنون دارم از این دوستی مینویسم و سالیانی پیش که از من خواستی درمورد تو بنویسم، قلمم نمیچرخید، شاید یک علت بزرگ داشته است و آن آرامشی است که دارد اندک اندک بر زندگیات حکمفرما میشود. من تو را مرور میکنم در ذهنم از همان روزهای آغازین بیست سالگیات که دختر جوانی بودی که از چشمهایت شیطنت میریخت و حرف زدن محکمت از شخصیت بهخوبی تربیتیافتهات حکایت داشت تا اکنون که تبدیل شدهای به بانویی دوستداشتنی با قدمهایی محکمتر، دلی آرامتر و نگاهی که از محبت و نگرانی تو درمورد عزیزانت سخن میگوید. تو اکنون به یکی از درخشانترین تصاویری که میتواند از یک زن وجود داشته باشد، آنچنان نزدیکی که میتوان تو را قاب کرد و مثال زد برای دیگرانی که در آغازین روزهای بیستسالگیشان ایستادهاند و دنبال نمونهای میگردند از آنچه باید باشند. تو نزدیکی به خوشبختی که من این روزها آن را در قلب دیگران میجویم.
دو هفته پیش که پا به سالن خانهتان گذاشتم و تو را در آن لباس سبزـآبی ساده دیدم، چقدر خوشحال شدم که مثل این عروسهای تازه به دوران رسیده، غرق زرق و برق نشدهای. چقدر خوشحال شدم که آنچنان تغییر نکردهای که شگفتزدهام کنی. خوشحال شدم که در آن موقعیت هم قدردان حضور و قدمهای میهمانانت بودی. میخندیدی و من برایت خوشحال بودم. چندباری هم اشک در چشمانم حلقه زد و تازه فهمیدم حال کسانی را که در عقد و عروسی عزیزانشان اشک شوق به چشم میآورند.
حسرتی هم با من بود که نه از جانب دوستیمان ـ که دردهای دوستی این نیستند. چنانکه خودت هم نوشتهای ـ که از جانب علاقه ناکامی که خودم از سر گذراندهام. خوشحال بودم که تو از هرچه ناخوشایندیِ اینچنین گذر کردهای و به ساحل امن رسیدهای.
رامک جانم؛ آرامشت مبارک.
*سعدی
اینجا مینویسم به خاطر نوشتن داستانی که سخته نوشتنش و احتمالا هرچی جلوتر میره، نوشتنش سختتر هم میشه