او چنان زنی نبود که من دیده بودم. می‌بایست وقتی با خنده‌های سبک‌سرانه‌اش شریک می‌شدم معنای خنده‌هایش را می‌فهمیدم. باید می‌فهمیدم پشت این ظاهر شوخ و خندان چه انسان جدی و غمگینی حضور دارد. خنده‌های او نیشخندی تلخ بر همۀ ناملایمات زندگانی‌اش بود. دیده بودم با شادمانی به ران خودش می‌زد، روی شانۀ خدمتکارمان ضرب می‌گرفت و می‌خندید و می‌خندید و می‌خندید. آن قدر در زندگی‌اش خندید که من باور کردم خنده نیز مثل غذا خوردن و نفس کشیدن یکی از اجزا و وظایف زندگی است.

 

 

زارهای زنی به نام بیروت: حنان الشیخ، ترجمۀ علی جعفری، تهران: نشر نشانه، چاپ اول، 1389، ص 156