کلّ شیء یمکن إخفاؤه، إلّا خطوات امرأة تتحرّک في داخلنا (32)
او چنان زنی نبود که من دیده بودم. میبایست وقتی با خندههای سبکسرانهاش شریک میشدم معنای خندههایش را میفهمیدم. باید میفهمیدم پشت این ظاهر شوخ و خندان چه انسان جدی و غمگینی حضور دارد. خندههای او نیشخندی تلخ بر همۀ ناملایمات زندگانیاش بود. دیده بودم با شادمانی به ران خودش میزد، روی شانۀ خدمتکارمان ضرب میگرفت و میخندید و میخندید و میخندید. آن قدر در زندگیاش خندید که من باور کردم خنده نیز مثل غذا خوردن و نفس کشیدن یکی از اجزا و وظایف زندگی است.
زارهای زنی به نام بیروت: حنان الشیخ، ترجمۀ علی جعفری، تهران: نشر نشانه، چاپ اول، 1389، ص 156
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و پنجم تیر ۱۳۹۳ ساعت 19:47 توسط رامک
|
اینجا مینویسم به خاطر نوشتن داستانی که سخته نوشتنش و احتمالا هرچی جلوتر میره، نوشتنش سختتر هم میشه