با بخت جدل نمی‌توان کرد
اکنون که طریق دیگرم نیست
بنشینم و صبر پیش گیرم
دنبالۀ کار خویش گیرم*


صبح‌ها ساعت 5 بیدار می‌شوم. باید هر روز بروم به دنبال کارها، درس‌ها، نوشتن‌ها و ترجمه کردن‌ها. بیدار که می‌شوم به خودم می‌گویم «دوام بیاور. امروز را نیز دوام بیاور» و اینچنین است که کمتر بغض می‌کنم. شب‌ها به خودم می‌گویم «امروز هم تمام شد». روزهایم پر از استرس و نگرانی و اضطراب و ترس و فکر و تحلیل است.

به خودم قول داده‌ام این روزها را دوام بیاورم و بعد الویت «من» باشم و دعا می‌کنم سرسختی‌ام نتیجه داشته باشد.

یکشنبه، وسط همۀ این‌ها، وقتی ساعت 5 بعدازظهر به ستون کلاس تکیه داده بودم از خستگی و پشت دردی که امانم را بریده بود و مرثیۀ فرخی در مرگ سلطان محمود را می‌خواندم، سر بلند کردم، پسرک را دیدم که شاگرد بازیگوش ترم قبل بود و ته کلاس نشسته بود و نگاهم می‌کرد. خندیدم. گفت «دوباره آمدم سر کلاستان». امروز هم وسط دانشگاه، از دور، دخترک داد زد که «سلام استاد». نگاهش که کردم خندید.
این روزها، بچه‌ها خندۀ منند.

 

* ابیات از ترجیع‌بند سعدی.
پ.ن. ریس عزیز، آن دو پست حذف نشده‌اند. همچنانکه از زندگی‌ام حذف نمی‌شوند. فقط به حرمت حرف عزیزی از صفحۀ عمومی برداشته شده‌اند، وگرنه من هنوز هم همینجا همۀ زندگی‌ام را جمع می‌کنم.