فکرم به همه جهان بگردید/ وز گوشۀ صبر بهترم نیست (4)
ساقی به صوت این غزلم کاسه میگرفت*
1. دیروز صبح. روی تخت، چهارزانو وسط مقالهها نشسته بودم. با وایبر چت میکردیم. نوشته بودم: «خندهدارتر اینه که اینا یه چیزایی گفتن بعد در طی هفتصد سال یه عده اومدن راجع به افاضات اونا حرف زدن. ما اونا رو هم باید بخونیم.» نوشته بودم خندهدار، اما نمیخندیدم. حواسم بود که نمیخندم. همۀ یک ماه و نیم گذشته حواسم به این بود که نمیخندم. نوشت: «صد سال دیگه افاضات شما هم اضافات شده بهش». خندیدم. صدای خندۀ خودم را شنیدم. کوتاه بود، اما دلم برای خودم تنگ شده بود انگار.
یک ساعت بعد با الف حرف زدم. گفت «بابت اینکه میخندی ممنونم».
2. غروب با برادرک و مادرکم نشسته بودیم به بازی. برادرکم تقلب میکرد. ما میخندیدیم. بلند و رها میخندیدم. ساعتی بعد مهمان آمد. خبر نداشتند. حالش را پرسیدند. حرف زدم. در این یک ماه نتوانسته بودم حرف بزنم. یا بغض بود یا خشم یا ملاحظه که نگویم. فقط چیزهایی را با صدای خفه برای مادر و پدرش گفته بودم و دیده بودم که غمگین نگاهم میکنند و میگویند «شرمندهایم» و از گفتن دست کشیده بودم. دیشب اما حرف زدم. خاطرات تلخ آن روزها را با طنز میگفتم و میخندیدم. آخرش صدای خودم را شنیدم که میگفت: «اشتباهاتش را بخشیدهام، اما آنجا که نامردی کرده را نمیتوانم ببخشم»
3. پنج صبح بیدار شدم. در کوچه را که پشت سرم بستم ماه کامل در آسمان بود. شش و چند دقیقه در مترو نشسته بودم و باقی مقالهها را میخواندم که سکون اللیل (+) شروع کرد در گوشم صدا کردن. از مترو که آمدم بیرون ساعت هفت و چند دقیقه بود. همۀ راه شنیده بودمش. تا کلاس شروع شود وقت داشتم. اطراف دانشگاه قدم زدم و شنیدمش.
4. برایشان «آزرده کرد کژدم غربت جگر مرا» خواندم. نگاهشان کردم. دوستشان داشتم. قلبم باز شده بود، هر 45 نفرشان در قلبم جا میشدند. گفتم جمع کنید درس را و کاغذی بردارید. بنشینید جلوی کاغذ سفید و فکر کنید به خودتان و خوشبختیتان. گفتم فکر کردن با حرف زدن فرق میکند. بنشینید جلوی کاغذ سپیدتان. سکوتشان سنگین شد. برگهها خط خطی میشد. نگاههاشان خیره میشد به گوشهای و صدای درس دادن کلاس کناری به گوش میرسید. دخترک سر بلند کرد و گفت: «شما نمینویسید؟» گفتم «نوشتهام. من هم نوشتهام».
5. پسرک معلوم است که از دیگران بزرگتر است. قد بلندی دارد با ریشهای انبوه سیاه. نگاه مغرورش گاهی خیلی سنگین میشود. بیتفاوت است انگار به همه چیز. تا امروز عقبترین نقطۀ کلاس مینشست. امروز آمده بود جلوتر. آخرین نفر بود که برگهاش را گذاشت روی میز. گفت «درست نفهمیده بودم که چه خواستهاید. بروم فکر کنم و بنویسم و بیاورم برایتان؟» چشمان سیاهش آشتی کرده بود انگار.
6. از آنجا رفتم خانۀ داییام. مادرکم سربهسر دایی میگذاشت. نشسته بودم روی همان مبل آن پنجشنبه شب عجیب. خاطرات بر سرم هوار نشده بود و میخندیدم.
7. یک روز میم گفت: «خنده در توست. نمیمیره. بر تو عارض نمیشه. توی صدای تو هست». اون روز از بس گریسته بودم نفسم بالا نمیآمد.
8. عکسم را بعد از پنج سال دیده و نوشته «همان لبخند، همان چشمها»
*حافظ
اینجا مینویسم به خاطر نوشتن داستانی که سخته نوشتنش و احتمالا هرچی جلوتر میره، نوشتنش سختتر هم میشه