فکرم به همه جهان بگردید/ وز گوشۀ صبر بهترم نیست (5)
1. صبح بیقرار بودم. هنوز خبر نداریم که هفتۀ آینده امتحان جامع داریم یا نه. باید مدرک زبان تحویل دهیم و چون نمیدانیم تا کی مهلت داریم برای ثبت نام آزمونها بلاتکلیفیم. دیده بودم از درسی که برایش دانشجوی خوبی بودم نمرۀ بدی گرفتهام. در دل فکر میکردم کاش لازم نبود بروم سر کلاس.
2. به بچهها امروز هم گفتم از خودشان بنویسند. دخترک سر بلند کرد گفت «سخته». گفتم: «میدانم جانم... خیلی سخته» برگهها را که دادند پسرک آمد مقابلم ایستاد، خیره شد در چشمهایم و گفت: «اگر اسممان را نمینوشتیم آن وقت چند جمله هم راجع به شما مینوشتم.». گفتم: «بگو. بد هم که بگویی قول میدهم در نمرهات تاثیر نداشته باشد ولی آخر ترم یک روز هم از من مینویسید» گفت: «پس همان روز مینویسم»
3. کلاس که تمام شد دخترک آمد دنبالم. گفت تا نام مرا به دوستش گفته، کلی از من تعریف کرده است. اسم دوستش را گفت، نمیشناختم. معلوم شد همسن و سال خودش است. گیج شده بودم که گفت المپیادی بوده است. گفتم «شاگرد خانم مهرابی؟ آقای خوشدل؟» گفت «بله». دنیا کوچک شد، امن شد. انگار دستم را دراز کرده باشم و بیست سالگیام آمده باشد به آغوشم. دوستانم نزدیک بودند...
4. مرد لاغر است و قد کشیدهای دارد با موهای بلدی که پشت سرش میبندد. نشست روبهرویم. داشتم برای امتحانی که معلوم نیست باشد یا نه درس میخواندم. گفت «من هم که جوان بودم قبل از رفتن به کلاس درس میخواندم». ماجرا را برایش گفتم و خواستم که از سیستم دکتری رشتههای فنی بگوید. بعد برایش تعریف کردم که چهقدر علوم انسانیمان سیستمناپذیر است. میخندید، بلند بلند، اما اندک تحقیری هم در صدایش نبود. فقط به پدیدهای که درکش نمیکرد میخندید.
5. الف تعریف کرد که استاد بعد از سالها به کسی نمرۀ بالاتر از هجده داده است. گفت به کسی نوزده داده و تا نشان دهد که با دیگران فرق دارد. من بودم. توی ایستگاه مترو منتظر نشسته بودم و بغض چنگ انداخته بود به گلویم. دیدم در زندگیام «دوست داشتن» است که جواب داده. برای درس دستور دانشجوی خوبی بودم، اما دوستش نداشتم. نمرۀ بدم از دوست نداشتنم میآمد، اما نمرۀ خوبم، آن نمرهای که بعد از سالها فقط به من تعلق گرفته، نمرهای که سرم به خاطرش بالا است، از آن کلاسهایی میآید که دوستشان داشتم.
6. گفته بود: «ظاهرا همۀ انتخابهایت خوب و درست بوده» جواب داده بودم «جف القلم مثلا». باید برایش بنویسم «دلم... به دنبال دلم رفتهام...»
*إسراء/14
اینجا مینویسم به خاطر نوشتن داستانی که سخته نوشتنش و احتمالا هرچی جلوتر میره، نوشتنش سختتر هم میشه