فکرم به همه جهان بگردید/ وز گوشۀ صبر بهترم نیست (7)
But you see, it's not me, it's not my family
*In your head, in your head, they are fighting
- سه، چهار نفرند. در پی من راه افتادهاند و با هم پچپچ میکنند. وسط پلهها رویم را برمیگردانم، صاف در چشمان پسرک خیره میشوم و میگویم «بگو». لبخند کجی میزند، دستپاچه میگوید: «انگار من از همه پرروترم. مرا انداختهاند جلو که بپرسم. ببخشید معنی اسم شما چیه؟» میگویم «آرام کوچک» و پلهها را میروم پایین. همانجا ایستادهاند. میشنوم که پسرک زیر لب چند بار زمزمه میکند: «رام... رام...»
- مرد را با کمی پرسوجو پیدا کردم. گفتم: «به بچهها فارسی درس میدهم». نگاهم کرد و جدی گفت: «تو خودت هنوز بچهای، بگو حالا.» حرفم را که زدم گفت: «بنشین با هم حرف بزنیم. آن چیزی هم که اول گفتم را ولش کن. شوخی بود.» موقع خداحافظی نامم را پرسید. با شنیدنش گفت: «عجب اسمی! در خاطرم خواهد ماند».
- آن سالها که گودر بود، یکی از وبلاگنویسهای نسبتا مشهور که مترجم هم هست، برایم ایمیل زد. فقط یک خط: «نام شما به درد نوشتن بر جلد کتاب میخورد».
- ایستاده بودم جلوی میز استاد. برایم از حسش از نامم میگفت. از بلندی «آ» و فرود آمدن «ک» و دوباره تکرار «را»...
- پیرمرد مرا نمیشناخت. دانشجوی غایب از کلاسش بودم. تاب آنهمه شاعرانگی را نداشتم. گفته بودند نمرۀ امتحان بستگی به این دارد که چه قدر بشناسدتان. نمرهام خوب شد. شنیدم که گفته بود: «نامش را بالای برگه دیدم... قشنگ بود...»
- ...
اینجا مینویسم به خاطر نوشتن داستانی که سخته نوشتنش و احتمالا هرچی جلوتر میره، نوشتنش سختتر هم میشه