من آن روز را انتظار می‌کشم
حتی روزی که دیگر نباشم*

برادرکم پایین پایم، روی زمین، خوابیده است. تلویزیون شب‌های برره نشان می‌دهد. بعد از دیدن چندین باره‌اش، باز هم گاهی خندمان می‌گیرد. چای ریخته‌ام و شکلات گذاشته‌ام کنارش. انگار تا چای آخرشب را ننوشم، روزم تمام نمی‌شود. اپلیکیشن گوشی‌ام نشان می‌دهد امروز 7 ساعت مفید کار کرده‌ام، اما به حجم کارهای مانده که نگاه می‌کنم انگار که سوزنی جابه‌جا کرده باشم در کوهی. می‌شود شبی، بی ترس و دلشورۀ درس و مقاله و رساله، بخواب روم؟


*شاملو