و رجلاي ریحٌ تجوب القفار (3)
من آن روز را انتظار میکشم
حتی روزی که دیگر نباشم*
برادرکم پایین پایم، روی زمین، خوابیده است. تلویزیون شبهای برره نشان میدهد. بعد از دیدن چندین بارهاش، باز هم گاهی خندمان میگیرد. چای ریختهام و شکلات گذاشتهام کنارش. انگار تا چای آخرشب را ننوشم، روزم تمام نمیشود. اپلیکیشن گوشیام نشان میدهد امروز 7 ساعت مفید کار کردهام، اما به حجم کارهای مانده که نگاه میکنم انگار که سوزنی جابهجا کرده باشم در کوهی. میشود شبی، بی ترس و دلشورۀ درس و مقاله و رساله، بخواب روم؟
*شاملو
+ نوشته شده در پنجشنبه دهم فروردین ۱۳۹۶ ساعت 0:57 توسط رامک
|
اینجا مینویسم به خاطر نوشتن داستانی که سخته نوشتنش و احتمالا هرچی جلوتر میره، نوشتنش سختتر هم میشه