تو که چیزی نمی دانی!
محکوم مى شوم... متهم مى شوم... مدام مى گويد... يک بند حرف مى زند... خسته مى شوم... کلافه... ناگهان همه ى آنچه هست و نيست، بوده و نبوده را مى گويم... ساکت مى شود... حالا... فرد ديگرى... جاى ديگرى شروع کرده است... مى گويد و مى گويد و مى گويد... اينبار خسته تر از آنم که توضيحى دهم... صبر مى کنم... حرف هايش که تمام مى شود، در آغوشش مى گيرم، مى بوسمش و خانه اش را ترک مى کنم...
+ نوشته شده در پنجشنبه چهاردهم آذر ۱۳۸۷ ساعت 18:3 توسط رامک
|
اینجا مینویسم به خاطر نوشتن داستانی که سخته نوشتنش و احتمالا هرچی جلوتر میره، نوشتنش سختتر هم میشه