هم بازی!
پسرک وسط سالن نشسته با اسباب بازی های کودکی من بازی می کند. مدام وسط حرفم می پرد و می پرسد کدام ها با هم دوست باشند و کدام ها... من هم مدام حرفم را قطع می کنم تا جوابش را دهم. دور تا دور مهمان ها نشسته اند. بار دیگر نامم را صدا می کند و می گوید: "خب من چیدمشان. حالا بیا بشین رو زمین و با من بازی کن."
پ.ن. اینکه چرا تازگی ها بچه ها رابطه ی صمیمانه با من دارند برای خودم معلوم نیست.
+ نوشته شده در یکشنبه هشتم دی ۱۳۸۷ ساعت 20:14 توسط رامک
|
اینجا مینویسم به خاطر نوشتن داستانی که سخته نوشتنش و احتمالا هرچی جلوتر میره، نوشتنش سختتر هم میشه