بیامیخت با جان تو مهر من

دست هایم را کرده ام در جیب و پیاده می روم خانه. در خودم فرو رفته ام. در فکرهای در هم و بر همی که هیچ کدام رشتۀ درازی نمی شوند بس که با فکر دیگر قطع می شود. می بینم که از رو به رو می آید. قدم هایم کند می شوند. آرام و کوتاه. می خواهم تا رسیدنش وقت داشته باشم. می خواهم خوب نگاهش کنم. می خواهم همۀ آنچه را تند از ذهنم می گذرد ببینم. 

می بینم در تمام روزهای گذشته در کنار سکوتم ایستاده است. می بینم آرام آمده و بشقاب میوه ای که برایم درست کرده گذاشته کنارم و رفته است. می بینم حتی وقتی دلخور بوده هر وقت خواسته از خانه برود بیرون آرام در اتاق را گشوده و خداحافظی کرده. می بینم که هر وقت خواسته چای بنوشد پرسیده "برایت بریزم؟" می بینم هنوز وقتی می خواهیم از خیابان رد شویم، دستم را در دست می گیرد و خودش می رود سمت ماشین می ایستد. می بینم که هنوز که هنوز است دست مشت شده ام در یک دستش جا می شود، به همان نسبت قلبم هم. می بینم که شب هایی که تا صبح بیدارم، صبح می پرسد چرا بیدار بوده ام؟ و در چشمانم نگاه می کند مبادا از غم بوده باشد. می بینم روزهاست که از کنارش آرام گذشته ام. انگار همیشه بوده و خواهد بود. قدر بودنش را ندانسته ام. خوب نگاهش نکرده ام. بخیه های روی سینه اش را فراموش کردم. قرص هایی راکه می خورد ندیدم.


برای تمام آنچه دیدم و ندیدم، یا دیدم و نفهمیدم یک سلام و لبخند کم است. او را در آغوش می گیرم و می بوسم. و دنیا را رها می کنم تا بایستد به احترام پدر.

 

مهر ماه ۱۳۸۹

پ.ن. عنوان مصراعی از شاهنامه

حَسبی

نامم را می خواند تا سوال را جواب دهم. پاسخ صحیح را می دانم اما خسته ام برای اینکه دهان باز کنم. فکر می کنم در میان شصت نفری که اینجا نشسته اند از کجا می داند من کدامم؟ از کجا می فهمد اصلا حاضرم؟ سکوت می کنم. جواب که نمی شنود از نفر بعد می پرسد. کلاس تمام می شود. همانطور که راه می رود جواب سوال ها را می دهد و من آرام وسایلم را جمع می کنم که به من می رسد، می ایستد کنار صندلی، در چشمانم نگاه می کند و من متعجبم که می دانم عادت ندارد در چشم کسی نگاه کند. می گوید: "بار اولی که نامت را خواندم جواب دادی. صدای رسایی هم داری. چرا ایندفعه چیزی نگفتی؟" و من مچاله می شوم. از دقتش، از حافظه اش. آن بار من اصلا پشتش نشسته بودم. مرا ندیده بود. ادامه می دهد: "هنر اصلا به غلط جواب دادن است" و می رود.
چندین جلسه نامم را نمی خواند و من از شرم جایی می نشینم که چشمم به چشمش نیفتد. دیگر رویم نمی شود بروم سوال های متفرقه ام را هم بپرسم.
اینبار قبل از سوال می پرسد "جواب می دهی؟" و من که دور نشسته ام بلند می گویم: "بله"
پشت میز نشسته و چیزی می نویسد. سلام می کنم و می روم داخل. سر بلند می کند. مرا که می بیند می خندد: "فراری بزرگ!" می خندم. می گویم "سر کلاس بودم." جمله اش چیزی را در دلم جا به جا می کند "علم را از هر کجا که بود دریاب. اول و آخر نداره. همین که اینجا نشستم یعنی بیا بپرس." و در جواب "چشم" ِ من، دعایم می کند و دلم روشن می شود.
من هنوز شاگردی کردن می آموزم.

پ.ن. حسبی: بس است مرا  

درس معلم ار بود زمزمۀ محبتی

ساعت ۱۱ صبح سه شنبه است. نشسته ام مقابلت و به عادت همیشگی ام چشم در چشمت دوخته ام. می گویم "روزهای زوج وقتم پر است. یکشنبه عصر باید جایی باشم. پنج شنبه و جمعه ام خالی نیست" می گویی "پس امروز ساعتی بمان" و جواب من که "تا دو ساعت دیگر جایی قرار دارم. و بعد از آنجا هم منزل دوستی مهمانم" و از جا برمی خیزم که بروم. پا درد امانم را بریده، نفس در سینه حبس می کنم که آه نکشم. حضور درد عجیب نیست وقتی تمام روزهایم را راه می روم. وقتی از میدان ونک پیاده می روم چهار راه پارک وی. یا از انقلاب می روم پیچ شمران و در آخر از میدان ونک پیاده می روم میدان تجریش. راه می روم تا در هر قدم، گامی بکوبم بر سر فکری یا صدایی که بر مغزم مشت می کوبد. اینها را که نمی دانی، اما در جواب "خب دیگه من بروم" با لحن مهربانی دستور می دهی که "بشین ببینم داری با خودت چه می کنی" و می نشینم و می گویم و ساکت که می شوم، لبخند می زنی و با یک جمله آتش شتاب را در وجودم خاموش می کنی. قدم به خیابان که می گذارم مضطر نیستم.

یک ماه از آن روزها گذشته است، پشت پنجره هوا تاریک شده و باران می بارد. من و تو روی میز بزرگ خم شده ایم. مداد قرمز در دست تو و بنفش در دست من، کاغذها را خط خطی می کنیم. حرف، حرف توست که هم به سن بزرگتری و هم به سواد. اما یکجا نظم ذهنی ام با حرفت نمی خواند. کوتاه نمی آیم. انگار هیچ کدام نمی فهمیم حرف دیگری بر سر چیست که می گویی "ببین بابا جان" و من همان طور که سرم پایین است بی اختیار پاسخ می دهم "جان ِ بابا جان؟" و خودم متعجب سر بلند می کنم به دیدنت که لبخند می زنی. و نگاهت نگاه آن پیرمردی ست که در روزگار جوانی دیوار به دیوار هم خانه خریدید و در روزگار پیری تو می شوی استاد نوه اش که منم.

خدا حفظت کند پیرمرد

جهاندار داند که من چون بُدم

من همه چیز را گفته بودم. گفته بودم اندوه در من حل می شود، خشمم یک جا تمام می شود، قهر نمی دانم، طعنه نمی زنم، ناسزا نمی گویم، فال خوب می زنم و دیر نگران می شوم. خندیده بودم که اینها ترس ندارند گرچه سهمگین به نظر می رسند. چشمک زده بودم که اینها را جدی نگیر، به لبخندی زائل می شوند. گفته بودم آنچه زخم می زند سکوتم است، آنچه بی رحم است واژگانی ست که در من راه می رود و بر زبان نمی آید...
شاید تمام قصه همین باشد که من حرف زیاد زدم، تو کم شنیدی
حالا نه صدایم به خشم بلند است، نه به قهر روی برمی گردانم و نه دلم از نگرانی شور می زند...
حالا خودم در حصار سکوتم اسیرم. واژه ها نه خط می شوند و نه صوت. و زمان هیچ گاه مثل این روزها از لای انگشتانم در نرفته است...

فتوای شیخ ما (2)


و آن سنگدل که دیده بدوزد ز روی خوب
پندش مده که جهل در او نیک محکم است

سعدی

گواهی همی داد دل

آن هنگام که شانه بالا می اندازم و می گویم "مهم نیست، لابد اینگونه بهتر است" یعنی دارم خاموش و آرام با چیزی که برایم زمانی عزیز بوده وداع می کنم. وداعی که تلخ است و سرد. لحظۀ دردناکی ست برایم. و این را هیچ کس نمی داند، هیچ کس نمی فهمد...

فتوای شیخ ما (1)


که گفت در رخ زیبا نظر خطا باشد
خطا بود که نبینند روی زیبا را


سعدی