بیامیخت با جان تو مهر من
می بینم در تمام روزهای گذشته در کنار سکوتم ایستاده است. می بینم آرام آمده و بشقاب میوه ای که برایم درست کرده گذاشته کنارم و رفته است. می بینم حتی وقتی دلخور بوده هر وقت خواسته از خانه برود بیرون آرام در اتاق را گشوده و خداحافظی کرده. می بینم که هر وقت خواسته چای بنوشد پرسیده "برایت بریزم؟" می بینم هنوز وقتی می خواهیم از خیابان رد شویم، دستم را در دست می گیرد و خودش می رود سمت ماشین می ایستد. می بینم که هنوز که هنوز است دست مشت شده ام در یک دستش جا می شود، به همان نسبت قلبم هم. می بینم که شب هایی که تا صبح بیدارم، صبح می پرسد چرا بیدار بوده ام؟ و در چشمانم نگاه می کند مبادا از غم بوده باشد. می بینم روزهاست که از کنارش آرام گذشته ام. انگار همیشه بوده و خواهد بود. قدر بودنش را ندانسته ام. خوب نگاهش نکرده ام. بخیه های روی سینه اش را فراموش کردم. قرص هایی راکه می خورد ندیدم.
برای تمام آنچه دیدم و ندیدم، یا دیدم و نفهمیدم یک سلام و لبخند کم است. او را در آغوش می گیرم و می بوسم. و دنیا را رها می کنم تا بایستد به احترام پدر.
مهر ماه ۱۳۸۹
پ.ن. عنوان مصراعی از شاهنامه
اینجا مینویسم به خاطر نوشتن داستانی که سخته نوشتنش و احتمالا هرچی جلوتر میره، نوشتنش سختتر هم میشه