چه می خوانیم؟ چگونه می خوانیم؟
یکشنبه بعد از ظهر کتاب را بالاخره یافتم. قیمت هفت هزار تومانی اش در نظرم گران بود اما جای تعلل نداشتم، در نمایشگاه هم که به سراغش رفته بودم تمام شده بود. رو به روی دانشگاه هم به سختی پیدایش کرده بودم. بعد از مدتها کتابی را با ولع خواندم. در مترو و اتوبوس. موقع ناهار خوردن یک دستی. و حالا یک ساعتی است که تمام شده و من در اعماق وجودم می ترسم.
در همان صفحۀ اول کلمات "عضو دادن، عضو دهنده" برایم غریب بود. هرچه بیشتر جلو رفتم بیشتر فهمیدم که مشکل من واژه نیست بلکه با مفهومی است که واژه سعی دارد برایم روشنش کند اما ذهن ناخودآگاهم نه تنها این کلمه بلکه کل مطالبی که در داستان می آید تا ماجرایش را روایت کند پس می زند. من دلم نمی خواست بدانم که چه خبر است. حدود صفحۀ سی تنها یک کلمه در ذهنم بود "جنایت". و از صفحۀ صد یک جنایت دیگر به صورت موازی در ذهنم پیش می رفت. من "هرگز ترکم مکن"١را می خواندم و "زمانی که یک اثر هنری بودم"٢ پابهپای داستان با من پیش می آمد و به تبع آن "درآغوش خدا گریه می کرد و می گفت نمیر!"٣.
جنایت این است که بچه هایی شبیه سازی شده را پرورش میدهند برای اینکه در آیندهای نه چندان دور اعضای بدنشان را به دیگران هدیه!! دهند. بچه ها تا پانزده سالگی در مدرسه ای شبانه روزی زندگی می کنند و در مورد آیندهشان "چیزهایی میدانند و نمیدانند"٤. اولین چیزی که مغز فرمان میدهد این است که باور کنید چنین اتفاقی نیافتاده و قرار هم نیست بیافتد. اگر باور چنین چیزی را باور کنید فقط از داستان لذت میبرید. اگر نه میترسید. از دنیایی که اینقدر بیرحم باشد که با فرزندان خودش چنین کند. از آن ترسناکتر آدمهایی هستند که به این سرنوشت تن میدهند و حتی یک لحظه هم فکر نمیکنند که دست به اقدامی برای رهایی بزنند. به اینجا هم برسید میتوانید با خودتان بگویید "دیوانه ها! من اگر جای آنها بودم چنین میکردم و چنان." اما مرحلۀ ترسناکتری هم هست.
استاد وقتی داشت از رسانه و برنامهسازی برای رسانه حرف میزد گفت هنر برنامهساز در این است که حرف را بگونهای بزند که مخاطب آن را بپذیرد و آنگونه که او میخواهد احساس و عمل کند، و اصلا مهم نیست در این راه چه قدر دروغ بگوید.
همین سه کتاب را کنار هم بگذارید. بچههای شبیهسازی شده در "هرگز ترکم مکن"، انسانی مجسمهشده یا به عبارت دیگر مسخشده در "زمانی که یک اثر هنری بودم" و خلق یک انسان توسط یک پزشک در "در آغوش خدا گریه میکرد و میگفت نمیر!". نمیخواهم بین این داستان ها رابطه برقرار کنم. می خواهم نمونههای دیگری از این قبیل داستانها که خواندهایم و یا در فیلمها دیده ایم کنار هم بگذاریم و فکر کنیم با تکرار این درونمایه چه چیز دارد برایمان عادی میشود؟٥
در صفحۀ ٣٨٠ یکی از مسئولان شبانهروزی به یکی از بچههای قدیم مدرسه میگوید: "آن روز که تو را در حال رقص دیدم، چیز دیگری به نظرم رسید. دیدم دنیای تازهای به سرعت دارد از راه میرسد. علمیتر وکارآمدتر، بله. با درمان بیشتر بیماریهای قدیم. دنیای عالی. اما دنیایی خشن و بیرحم. و دختر کوچکی را دیدم با چشمهای به هم فشرده که دنیای مهربان قدیم را به سینه میفشارد، دنیایی که از ته دل میداند باقی نمیماند و آن را بغل کرده و تمنا میکند ترکش نگوید."
ما کاملا ناخودآگاه داریم برای پذیرش چنین دنیایی آماده میشویم. دنیای آدمهای خودخواه و تسلیم. آدمهای خودخواهی که هرقدر هم دربارۀ وجودتان ناراحت باشند، دغدغۀ اصلیشان خودشان هستند و آدمهای تسلیمی که یک قدم هم برای رهایی برنمیدارند.
١.
ایشی گورو، کازئو؛ هرگز ترکم مکن؛ غبرایی، مهدی (مترجم)؛ نشر افق
٢.
اشمیت، اریک امانوئل؛ زمانی که یک اثر هنری بودم؛ ویسی، فرامرز و حیدری، آسیه (مترجمان)؛ نشر افراز
این ترجمه اصلا خوب نیست و راجع به آن
قبلا نوشته ام (+)
٣.
فرهنگی، حسن؛ در آغوش خدا گریه می کرد و می گفت نمیر؛ نشر ثالت
٤. عین عبارت کتاب است دربارۀ آنچه به بچهها گفتهاند.
٥. این رمان جنبههای تمثیلی و قابل توجه دیگری هم دارد، اما هرکس حق دارد از یک
منظر به آن نگاه کند.

اینجا مینویسم به خاطر نوشتن داستانی که سخته نوشتنش و احتمالا هرچی جلوتر میره، نوشتنش سختتر هم میشه