فرسائل هي الأرض المثالیة التي یرکض الکاتب علیها کطفل حافي القدمین (3)

باید باد بیاید و... نمی‌دانم آیا سفر
سرآغازِ رازی از وعدۀ رجعت است؟1


می‌خواهی لعنت کنیم؟ اگر راضی می‌شوی لعنت می‌کنیم به سفر، به آنجایی که می‌روید. به اینجا که نگه‌تان نمی‌دارد. به خاک غربت که دامن‌گیر است، به چمدان‌های گوشۀ اتاق، به بلیط هواپیما، به ویزایی که بهتان می‌دهند...

تو از چه نگرانی؟ که برنگردی؟ که دلت می‌خواهد برگردی؟ خب نرو. حالا من می‌دانم به این آسانی که من می‌گویم نیست، اما تو داری بد کاری با خودت می‌کنی. سه سال دیگر کندن از آنجا سه بار سخت‌تر از الان شده است. بعد تو هی فرسودۀ مرور زمان می‌شوی و هی این تصمیم رو عقب می‌اندازی و هی گوشۀ ذهنت خاک می‌خورد. هی بین روزمرگی‌هات گمش می‌کنی. مرد باش. من نمی‌توانم جای شخص شخیص تو باشم، اما من این کاری که تو داری می‌کنی نمی‌کردم. فرسوده می‌شوی. داری خودت را فرسوده می‌کنی. تو الان از رفتنت خوشحال نیستی. تو امیدها و آرزوهایت را با آنجا گره نزدی. خیلی‌ها چنین می‌کنند مانند همۀ آن‌ها که به تو می‌گویند مغز خر خوردی، اما تو نکردی. تو به صف بنزین با انزجار نگاه نمی‌کنی. این‌بار که آمدی ایران بد وضعیتی داشت. تهران مشوش بود و تو بیش از قبل می‌خواهی بمانی، پس چرا صادقانه با خودت حرف نمی‌زنی؟
یک روز برو دربند ببین می‌تونی تصور کنی دیگه هیچ وقت آنجا نباشی؟ حالا چشمانت را ببند ببین می‌توانی کشوری که دوستش نداری را هیچ وقت نبینی؟ تو دغدغۀ دانشمند شدن نداری پس اونجا مانده‌ای چه کنی؟ نمی‌خواهم به من جواب بدهی، با خودت روراست باش. نگذار اینقدر تصمیم نگیری که دیگر وقت و اجازه برای تصمیم گرفتن نداشته باشی. جبر قبول. پیشانی‌نوشت قبول، اما تو آدمی. می‌تونای سوار آن هواپیمای لعنتی نشوی.

برای خودت بار دیگر زندگی را معنا کن. حتی اگر این بار که معنا کردی به هیچ کجای گذشته‌ات نخورد. از حالا با معنای جدیدت زندگی کن. هرچه که بود، زندگی‌ات را یکسره کن. کتاب‌هایت را بسوزان. از نو باید بنویسی.

این حرف‌ها نگذار پای اینکه من دلم از رفتن عزیزانم گرفته. در هر شرایط دیگری هم بودم همین‌ها را می‌نوشتم. اگر قبل از رفتنت وقت برای فکر کردن به این حرف‌ها نداری بعد از رفتنت فکر کن. خواهش می‌کنم نگذار دیر شود.   

طولانی شد. ببخش. امیدوارم چیزی نگفته باشم که برنجی.

اگر تا قبل از سفرت نامۀ دیگری ننوشتیم، سفرت بی‌خطر. به سلامت.

تیرماه 1388

1. شعر از سید علی صالحی (+)
پ.ن.1.
عنوان از مقدمۀ نزار قبانی بر دفتر «مئة رسالة حب»: نامه زمینی است که نویسنده همچون کودکی باپرهنه بر آن می‌دود.
پ.ن.2. قبلا گفته بودم که آنچه ذیل این عنوان می‌آید از نامه‌هایی است که پیشتر از این‌ها نوشته‌ام. آنچه خواندید و  دو نامه‌ای که بعد از این می‌آورم خطاب به دوستی است که از وطنمان سفر کرده اما دلش را جا گذاشته است.


زندگی میخی (10)

فتوای شیخ ما (14)


به روی خوبان گفتی نظر خطا باشد
خطا نباشد دیگر مگو چنین که خطاست


سعدی

به شور قطره‌های اشک سامان جراحت کن

چند هفته است که دلم می‌خواهد چیزی بنویسم و سر هر بند یا جمله‌اش یک «من» بگذارم. امروز صبح، همین چند ساعت پیش، که هی به خودم می‌گفتم «دختر جان غم مخور، این نیز بگذرد» و دختر جانم یک جوری نگاهم می‌کرد یعنی «خودت می‌فهمی چه می‌گویی؟» و من به جای هر حرفی لحاف را بیشتر دورش می‌پیچدم و او لحاف را پس می‌زد، می‌گفت: «مگر نمی‌بینی دارم از گرما می‌سوزم» و من می‌گفتم: «پس چرا می لرزی؟» و دوباره نگاهم می‌کرد که «مگر نمی‌دانی؟» و من می‌دانستم. همان وسط‌ها فکر کردم امروز همان روزی است که باید بنویسم. 

من خوابم برد. بعدش حفره‌ای روی دیوارم بود که دستم را دراز می‌کردم تا بستۀ کاغذهای درونش را بردارم. می‌دیدم روی کاغذها چه نوشته شده. نثر من بود با همان عنوان‌های عربی طولانی. اما کاغذها از دستم لیز می‌خوردند. وحشت‌زده هر کدام را که می‌گرفتم تند تند می‌خواندم. تاریخشان مال آینده بود و چه اندوهگین نوشته بودم. بعدش داشتم فرار می‌کردم. لباس زنان کرد تنم بود و از چیزی فرار می‌کردم. از پله‌ها بالا می‌رفتم و فکر می‌کردم دیگر تمام شد آن طرف پل که برسم جایم امن است و همان موقع پله‌ها زیر پایم خراب شد. بعدش سیاهی بود. یک سیاهی عمیق و نمی‌دانم چه قدر گذشت که چشم باز کردم. بیدار که شدم صدای مادرکم از آشپزخانه می‌آمد. خواستم لبخند بزنم. نشد. با خودم فکر کردم این سنگینی از کجاست؟ و مثل ریزش آبشار همه چیز با سر و صدایش یادم آمدم. بعد فکر کردم آن حرف‌ها را هم در کابوس شنیدم؟ آن لحظه‌ها چرا اینقدر بوی واقعیت می‌دهند؟ و یادم آمد. همان جا بود که بغض چنبره زد روی گلویم.

حالا طعم دهانم مخلوطی از خون و اشک است که دیشب تمام مدت داشتم لبم را می‌جویدم و حاصل دندان چیست جز زخم؟

پیرزنی چروکیده در من راه می‌رود و زیر لب می‌خواند «نفرین بر دهانی که بی‌موقع باز شود» دخترک درونم یک گوشه نشسته و نگاهم می‌کنم. خسته است از بس از دیشب توضیح داده که نمی‌خواسته بگوید. حتی نمی‌خواسته بشنود. چند بار گفت که بگذریم. صدایش در نیامد. کمی آن طرف‌تر عزیزالسلطنه نشسته است و نمک بر زخم دخترک می‌پاشد.

من نگفته بودم چه قدر خودسرزنشگرم؟ گیرم نگفته بودم اما گفته بودم که

«اندوه در من حل می‌شود، خشمم یک جا تمام می‌شود، قهر نمی‌دانم، طعنه نمی‌زنم، ناسزا نمی‌گویم، فال خوب می‌زنم و دیر نگران می‌شوم. خندیده بودم که اینها ترس ندارند گرچه سهمگین به نظر می‌رسند. چشمک زده بودم که اینها را جدی نگیر، به لبخندی زائل می‌شوند. گفته بودم آنچه زخم می‌زند سکوتم است، آنچه بی‌رحم است واژگانی‌ست که در من راه می‌رود و بر زبان نمی‌آید...» (+)

و من تمام یک ساعت آخر ساکت نشسته بودم. 

تو گفتی زیاد فکر نکنم. من فکر نمی‌کنم. نه اینکه نخواهم. نمی‌توانم. من فقط برای دخترک آزرده‌ای که درونم نشسته لالایی (+) می‌خوانم.

راستش من باز هم نتوانستم همه چیز را بنویسم. من خسته می‌شوم از نوشتن، از گفتن. خسته می‌شوم از بس پیرزن چروکیده می‌پرسد «خب که چی؟» خسته می‌شوم از بس تلاش می‌کنم همه چیز را آرام نگه دارم. خسته می‌شوم وقتی آدم‌ها رفتار آرام و منطقی‌ام را می‌گذارند پای بی‌احساسی، بی‌دغدغگی. (+)


پ.ن. عنوان مصراعی از دکتر محمدرضا ترکی

مقدمه‌ای در باب کتاب‌خوانی

1. هر قدر فردی کتاب‌خوان باشد و بیکار باز هم وقت محدودی برای کتاب خواندن دارد. پس آدم‌ها مجبورند دست به اتخاب بزنند.

2. آدم‌ها در انتخاب کتاب سلیقه‌های متفاوتی دارند.

3. آدم‌ها راجع به کتاب‌های خوانده و نخوانده‌شان با دیگران حرف می‌زنند.

4. کتاب‌هایی را که موضوع صحبت قرار می‌گیرند در سه دستۀ بزرگ می‌توان طبقه‌بندی کرد:
الف. کتاب‌هایی که چنان جایگاه مهمی دارند و جایگاهشان چنان تثبیت شده است که فقط می‌شود ازشان تعریف کرد یا در نهایت از آن جاهایی که باب طبعمان نبوده گلایه کنیم.
ب. کتاب‌هایی که جایگاه متوسطی دارند. نکات مثبت درشان هست ولی می‌توان به آن‌ها نقدهای جدی هم وارد کرد.
ج. کتاب‌هایی که هیچ خوب نیستند و می‌شود پشت سرشان با خیال راحت یک دل سیر غیبت کرد.1

5. آدم‌ها با کلمات متفاوتی از آنچه در ذهنشان می‌گذرد حرف می‌زنند. به این معنی که برای افراد مختلف بار معنایی جملات «خوب بود»، «بد نبود»، «افتضاح بود» و... فرق می‌کند.
 
6. به دلیل دو بند اول مراقب افراد بند 4 باشید تا قبل از اینکه وقت، انرژی، احیانا نقدینگی صرف کتابی کنید و آن را بخوانید، تصور درستی از جایگاه کتاب معرفی شده در ذهنتان داشته باشید. در اینجا باید حواستان به نکتۀ بند 5 باشد.

7. افرادی هستند دور و بر شما که قبلا به شما کتاب معرفی کرده‌اند و شما آن کتاب‌ها را خوانده‌اید و احساس مشترکی با آن‌ها داشته‌اید. اگر کمی دقت کرده باشید دیگر کلماتشان هم دستتان آمده و در معرفی کتب بعدی به راحتی می‌توانید تصمیم بگیرید. اما شما باید مواظب آدم‌های جدید باشید. آن‌ها گاهی خیلی کتاب‌خوان و عالم به نظر می‌رسند. با آوردن نام‌های مختلف مبهوتتان می‌کنند و حتی ممکن است در مقابلشان اعتماد به نفستان را از دست بدهید. در اینجا باید حواستان را به 6 بند قبل بدهید و به جای دستپاچگی یکی از کتاب‌هایی را که معرفی کرده‌اند (ترجیحا ارزان‌ترینش چه از لحاظ مالی چه زمانی) بخوانید و بعد در مورد کلمات و منش کتاب‌خوانی آن فرد قضاوت کنید و از آن به بعد اگر در مورد کتابی حرف زد با شناختی که کسب کرده‌اید حرف‌هایش را دنبال کنید.

نکتۀ کلیدی:
اگر خودتان را به عنوان فردی کتاب شناس و کتاب‌خوان قبول دارید، در جایی که در مقابل فردی قرار گرفتید که مبهوتتان کرد، به خودتان و شناختی از بند 7 به دست آورده‌اید شک نکنید. حتی اگر آنچه شما به دست آوردید با آنچه آن فرد می‌گفت در تضاد کامل باشد. چون وقتی در مقابل فردی اعتماد به نفستان را از دست می‌دهید، نمی‌تواند در برابر او بایستید و از دیگر مرزها، عقاید و خط قرمزهایتان دفاع کنید. در واقع شکست شما در برابر کتاب‌خوانی و سواد یک نفر می‌تواند مثل یک لکۀ روغن سطوح دیگر رابطۀ شما را با آن فرد آلوده کند.

مثال:
پاییز سال 1389 یکی از افرادی که در بند 7 حرفش را زدم به من کتابی معرفی کرد. بعد از کمی جستجو و صرف 5500 تومان وجه رایج مملکت کتاب را به دست آوردم و خواندم. چشمان روز بد نبیند. کتاب بدی بود. جدا از اینکه دلم برای آن پول می‌سوزد به این نتیجه رسیدم که با فردی طرف بودم که بیش از جایگاهش باد کرده بود. گیرم کلاس داستان نویسی رفته بود و گفت داستانش چاپ هم شده که من ندیدم. یعنی دنبالش هم نرفتم که ببینم. متاسفانه شش، هفت ماهی طول کشید تا من به این شناخت برسم (چون کتاب مورد نظر پیدا نمی‌شد). در این چند ماه خجالت ذاتی و آن از دست رفتن اعتماد به نفسم باعث شد خیلی از خط قرمزهایم مخدوش شود.

نتیجه‌گیری:
اگر چهار نفر را می‌شناسید که نظراتشان را قبول دارید و با هم کلمات مشترک دارید همان‌هایی که ایشان معرفی می‌کنند بخوانید. در این زمینه زمانی سراغ آدم جدید بروید که یا حوزۀ کتابخوانی‌اش خیلی با شما و دوستانتان متفاوت باشد که باعث شود وارد سرزمین جدیدتری بشوید و یا این فرد جدید این قدر برایتان مهم باشد که بخواهید خودش و نظراتش را بشناسید تا اگر نزد شما نمرۀ قبولی آورد اجازه دهید وارد حلقۀ دوستان کتاب‌خوانتان شود. این را هم از من بپذیرید هر کسی ارزش امتحان کردن ندارد.


1. این تقسیم‌بندی کمی اغراق شده است تا حرفم را واضح‌تر کند. شما خودتان حرفم را تعدیل کنید.

زندگی میخی (9)

خواننده‌های قدیمی اینارو یادشون میاد؟

تذکار خواجۀ ما (3)


پنج روزی که در این مرحله مهلت داری
خوش بیاسای زمانی که زمان این‌همه نیست



حافظ
بی‌ربط: (+)