دویست و چهل و دو

دریا! خموش باش دگر!
                           دریا،
با نوحه های زیر ِ لبی، امشب
خون می کنی مرا به جگر...
                                  دریا!


"شاملو"

همچنان کودکی که منم

می گویم: عاقبت برای عروسکم اسم نگذاشتی!
- : بیار! من ببینمش. بعد اسم انتخاب می کنم.
- : نمی شه! آخه سرما می خوره!
-: دختر بزرگ کردیم فرستادیم دانشگاه که بگه عروسکم سرما می خوره!


پ.ن. حالا یعنی نگویم که مخاطب من خودش سی ساله است؟

دویست و چهل


چرا بین عجیب ترین و سنگین ترین معایب عصر ما، از سکوت باید نام برد؟



گینزبورگ،ناتالیا: فضیلت های ناچیز

قصه ی سفر، رفتن و رفتن با پای پیاده است...

استاد از کجا می شود شروع کرد؟ از خاطراتی که از 9 ماه شاگردیتان را کردن دارم؟ یا از همین چند ساعت پیش که خبر را خواندم؟ از کتاب هایتان؟ یا کلاس هایتان؟ یا لباس هایتان؟ صدایتان؟ خشمتان؟ درستان؟ از مشق دادن هایتان؟
رسم استادی کردن را می دانستید اما رسم شاگردی کردن را نیاموختید. من که همه ی هفته ی گذشته را دانشکده بودم و هیچ کس خبر نداشت که دیگر نیستید. و شاگردانتان که استادهای ما هستند و ما که آخرین گروه دانشجویانتان بودیم همه در پی زندگی خود.... رسمش این نیست... دلم از این می سوزد که رسمش این نبود...
نمی توانم از همه ی آنچه در ذهنم می گذرد بنویسم، بس که صدایتان در گوشم است که نگوییم تکواژ، که جمله بندی هایمان سراپا ایراد است...
بخشید استاد! من نمی دانم "دلم گرفته است" فعل مرکب است یا جمله ی ساده ی دو جزیی اما می دانم که دلم گرفته است... خیلی...

دویست و سی و هشت

ای کاش می شد
در پای شعر خوب
       سجده کرد
و دیگر سر برنداشت
و همانجا مُرد...

بر این باورم که بعضی لحظات زندگی آدمی چیزی از چنین شعر خوبی کم ندارد. ای کاش می شد....


پ.ن. شعر از "بیژن جلالی"

کی رفته ای ز دل که تمنا کنم تو را

امیدم
اینگونه نیست که رفته باشی و برایت بنویسم تا بازگردی. تنها بی توجهی کوچکی تو را از من گرفت. اینکه از جایی فراموش کردم صبح ها در آینه به تو سلام کنم، اینکه فراموش کردم که گاهی دست به کاری زنم تا لبخند بر لبانت بنشیند، فراموش کردم شب ها مواظب باشم سرما نخوری... کم کم خسته و رنجور شدی عزیز... کمتر خندیدی و بیشتر گریستی.
امیدم
قول می دهم تیمارت کنم تا دوباره جان بگیری. قول می دهم پاره کنم همه ی کاغذ های "ولش کن" "مهم نیست" "که چه بشود" را. تنها بمان برایم.


پ.ن. نوشتن از "امید" کافی نیست. باید با "امید" زندگی کرد.

منداز کعبتین دغل در بساط حُسن

یحیی بن معاذ را گفتند: "دوست، روی به دوست آرد؟"
گفت: "و خود دوست، روی از دوست بگرداند؟"


پ.ن.1. نمی دانم از کدام کتاب یادداشت کرده ام. ببخشید.
پ.ن.2. مصراعی که در عنوان آمده از "واله ی هروی" است.

از رنجی که می بریم

نقطه ی آغاز نوشته هایم را گم کرده ام و در جستجوی یافتنش از اعماق دلم عبور می کنم. جایی که ساکت و دست نخورده مانده است که اگر روحم طغیان کند سنگ های زندگی بر هم سوار نمی شوند و من هنوز زندگی می کنم با خنده ها و گریه هایم. شاید نطقه ی آغاز باید خود زندگی باشد تا بتوان به نقطه ی پایان رسید. و چه آرام خواهم مرد اگر بدانم آرام زیسته ام و ...
کلمات حقیرند برای بیان ناگفته های روحم و روحم نمی داند من از جانش چه می خواهم. و هر لحظه پشیمان می شوم از نوشتن که نوشتن کار من نیست. من همیشه شنوای خوبی بودم اما گفتن شغل من نیست. کار من نگاه کردن است و لبخند زدن به همه ی آنچه که می بینم که من نقطه ی پایانم را با هیچ چیز عوض نمی کنم و....


شهریور 1388

دویست و سی و چهار

دیشب دستم را زده بودم زیر چانه ام و گویی از دور خودم را تماشا می کردم. نشسته بودم و منتظر تا ببینم رامکی که آن طرف نشسته رو به رویم چه می کند. نشسته بودم و زیر لب نامش را صدا می کردم که شاید سری بلند کند و مرا ببیند. منتظر بودم ببینم چه می کند. با گچی که کنارم بود خطی کشیده بودم و منتظر بودم ببینم کدام طرف خط می نشیند. کلاسیک ها یا رمانتیک ها؟ و چه قدر خنده ام گرفته بود از تازگی این جدال قدیمی. اما رامک آرام نشسته بود رو به رویم درست وسط خط. سر که بلند کرد و چشم در چشمانم که دوخت دیدم تیغه ی بینی اش همان خطی است که کشیده ام. نه دیگر می گریست و نه می خندید. در چشمانم خیره شده بود بی پروا. از همان نگاه ها که یعنی خوب تماشا کن. مبادا یادت برود کجا نشسته ام. که یعنی مرا ببین که همه ی دو دو تاهایت را ریخته ام بهم. خوب که نگاهش کردم پوزخندی بر لبش بود یا زهرخندی شاید. دیگر نامش نبود که زمزمه می کردم. مدام می خواندم "اَلاَمان... الامان از آنجایی که نشسته است."

تعهدنامه

دو نمونه تعهدنامه ی دانشجویی در آستانه ی کنکور کارشناسی ارشد:

"نامردم اگه تا دوشنبه 88.10.7 که از خونه میام، کتاب ... تموم نشده باشد. (یا کل کتاب رو بخونم یا تا نصفه رو هم بخونم هم فیش بنویسم.) ایشالا!"

"نامردم اگه این هفته و هفته ی بعد روزی 100 صفحه نخونم، خاک بر سرم اگه نخونم. البته توجه کن که من آزادم قبول شم کارم درست می شه!!!!! می دونی که؟
حقوقی: اینجانب... فرزند... شماره دانشجویی ...83214 متعهد می شوم ذیل عقد لازم واجب که وظیفه ی خودمو انجام بدم."

امروز موعد سر رسید این دو تعهدنامه بود و من دارم به جریمه ای فکر می کنم که می خواهم برایشان در نظر بگیرم.

دویست و سی و دو

حالا می دانم که در انتظار زیباتر می‌شوم. بیشتر و مهربان‌تر لبخند می زنم. آرام‌تر راه می روم و کمتر سخن می‌گویم. حتما در صبوری کردن‌هایم دوست داشتنی تر می شوم که آدم های زندگی ام مرا در انتظار می گذارند.... آنها مرا در انتظار بیشتر دوست دارند.
اما انتظار یعنی از افتادن برگ درخت هم دلم بلرزد که خبری در راه است. از شنیدن نام آشنایشان قلبم تندتر بزند. انتظار یعنی صدای زنگ موبایلم را بشنوم در حالی که خاموش است. انتظار یعنی می دان چه کسی آنسوی زنگ تلفن است اما بگویم: شاید...
من خود مانده‌ام در همه ی صبوری کردن‌هایم. مانده ام که از کجا و کی برای خودم چنین حجمی از انتظار خریده‌ام که تمام نمی‌شود...
انتظار یعنی... کاش می‌دانستم من ِ در انتظار چگونه است...

مخاطب خاص:
در چشمانم نگاه کن! می‌دانی؟ زندگی نیازموده ارزش زیستن ندارد!

پ.ن. چون چند روزی نیستن نظرات را تاییدی می کنم.