آنچه از ذهن من می‌گذرد با کمی سانسور

قبلا گفته بودم که با قلم و کاغذ راحت‌ترم. راحت‌ترم اما تنبل‌تر هم هستم. چند روز است این طرف‌ها که می‌آیم این صفحۀ نوشتن را باز می‌کنم، نگاهش می‌کنم و دوباره می‌روم. هیچ اتفاق مهمی هم پیش نیامده که بخواهم ثبتش کنم. غم سنگین هم ندارم که بخواهم خالی‌اش کنم. اما میل به نوشتن هر لحظه قوی‌تر می‌شود. الان می‌توانم از لیوان نیمۀ چای روی میزم بنویسم که یخ کرد. چون خواستم با شکلات سوغات عمو بخورمش و طعم شکلات را هیچ دوست نداشتم. شکلات دندان زده هم کنار دیوان حافظ روی میز است. کنار گوشی موبایل و خودکارها و طرح‌های گبه و چند یاداشت کوتاهی که نیت کرده‌ام مفصلشان را اینجا بنویسم. یکی‌شان بیش از شش ماه است که روی میز است. حتی پایان نامه تمام شد و من این را ننوشتم. یک کاغذ هم هست که دخترک (+) رویش اسم فیلم‌هایی که به نظرش من باید ببینم را نوشته. همین الان که این جمله را نوشتم پوزخند زدم. گفتم فیلم و دوباره یادم افتاد که بیش از یک هفته است که دلم می‌خواهد بروم سینما. ته ذهنم هست که یک روز بیایم اینجا و بنویسم که حرف زدن هنر است، صراحت با وقاحت فرق می‌کند و آخرش بپرسم چرا این روزها آدم‌ها فکر می‌کنند هرچه صریح‌تر با کلمات همدیگر را زخمی کنند نیروندتر و جذاب‌ترند؟ البته بعضی‌ها هم هستند که زبانشان تلخ نیست، قلبشان کوچک است. یک چیزهایی درش جا نمی‌شود و کاری هم از دست کسی ساخته نیست. با احتیاط به ایشان نزدیک شوید! مطلب دیگری که مدت‌هاست ته ذهنم مانده پاسخ دادن به کامنت خصوصی سانیا (+) است. در همان پست «صندلی داغ» از کتاب‌هایم، علایقم و... پرسیده بود. گفتم یک روز برایش می‌نویسم. هنوز ننوشتم. یک از همین روزها باید از همین روزها بنویسم. ته‌اش بنویسم خوشبختی از بیرون وارد زندگی آدمی نمی‌شود، خوشبختی یک کالای کاملا داخلی است. دلم هوای برادرکم را کرده. باشد و در اتاقم را قفل کند و من چند ساعت درون اتاق حبس باشم و به محض اعتراضم بگوید «بشین سر کارت، مگه نمی‌گی کار عقب مونده داری؟». چند روزی پیش تلفن کرد و بعد از کلی غر زدن که تو چرا خوابی گفت «تا دو ساعت دیگه خطبۀ نهم نهج البلاغه رو بخون، با متن کار دارم ولی کتاب دم دستم نیست» دیشب خوابش رو دیدم. کوچک بود، سه ساله شاید و روی پایم نشسته بود و می‌خندید. امروز که زنگ زد یادم رفت بهش بگویم. امروز هم که زنگ زد سوال عربی داشت. باز هم کلی غر زد که تو چرا همیشه بیداری. یک روز اصلا باید بنویسم که تک فزندی اتفاق بدی است. یکی باید باشد که با آدم روزگار مشترک داشته باشد، که وقتی می‌گویی «مامان حالش خوش نیست» بپرسد الان بهش زنگ بزنم؟بارها از خودم پرسیده‌ام که قلب آدمی چیست؟ چطور کسی سوار هواپیما می‌شود و می‌رود و قلبش نمی‌ترکد؟ چند باری آمدم تا ازتان خواهش کنم، قسمتان بدهم که خودتان را نیندازید وسط یک رابطۀ راه دور، بنویسم که بدترین قسمتش آنجا نیست که دلتان تنگ می‌شود، آنجاست که از چیزی خشمگین می‌شوید، دستتان می‌لرزد، محکم بر سر دکمه‌های کیبورد می‌زنید، نمی‌فهمد. رابطه که دور شد، محترمانه دفنش کنید، مثل آن قبیلۀ سرخ پوست هی جسد را بر دوشتان این طرف و آن طرف نبرید تا متعفن شود. رفتم لیوان چای را گذاشتم در آشپزخانه. چون هنوز وقتش نشده که همه چیز را بگویم. بهار بود که به تعدادی از دوستانم گفتم یکی باید پیدا شود که صبور باشد و امین و من همه چیز را برایش بگویم و او بنویسد. همه چیز که می‌گویم فقط راجع به من نیست، همۀ آن چیزی است که من می‌دانم، مثل آنکه فلانی دارد به همسرش خیانت می‌کند و در چشمان من نگاه می‌کند و تعریف می‌کند یا آن دیگری عکس قاتل پدرش را از لای کتاب نشانم می‌دهم، از اتاق می‌آیم بیرون و دیگران می‌پرسند چه شکلی بود؟ یک روز هم همینجا می‌روم بالای منبر برایتان و نصیحتتان می‌کنم که لازم نیست ادای آدم‌های از خودگذشته را دربیاورید و وقتی به یک آدمی می‌رسید که مریض روحی است، به خودتان بقبولانید که دوستش دارید و سعی کنید کنارش باشید. باور کنید مریضی روحی هم واگیر دارد. نوع واگیری‌اش البته فرق می‌کند. مگر اینکه علم این کار را داشته باشید وگرنه آدم افسرده افسرده‌تان می‌کند. آدم جدید که می‌بینید قبل از اینکه بپرسید چند سالش است و چه کاره است و از کجا می‌آید ببینید خندیدن بلد است؟ گریستن می‌داند؟ ما فکر می‌کنیم خندیدن و گریستن مثل خوردن شیر مادر فطری است، پس حتما بلدیم. شخصا به این نتیجه رسیده‌ام که اینچنین نیست. خندیدن و گریستن مثل راه رفتن است، توانایی‌اش در ما هست اما باید یادش بگیریم. اگر هم بلد نیستید زودتر برای یادگیری‌اش اقدام کنید. شکلات‌ها را جمع کردم و گذاشتم توی بسته و گذاشتم روی میز برادرکم. او طعمشان را دوست داشت....

بس است دیگر. هم شما خسته شدید، هم من.

پ.ن. چون این نوشته رشتۀ تداعی‌های ذهن من است، نه ویرایش می‌شود و نه پاراگراف بندی.
توضیح واضحات: هرجا کلمۀ رابطه در این نوشته دیده می‌شود، شامل همۀ روابط انسانی‌می‌شود.

کلّ شی‌ء یمکن إخفاؤه، إلّا خطوات امرأة تتحرّک في داخلنا (8)

و حیاتُک أسفار... و حروب
ستحبّ کثیراً و کثیرا
و تموت کثیراً و کثیرا1

زن در آن جمع غریبه بود، وگرنه زمانی که دخترک در توصیف خودش گفت: «یک عالم حسرت به دل دارم» شاید به جای حلقه کردن دستانش دور لیوان چای و لبخند زدن به دیگرانی که دور میز نشسته بودند، طور دیگری رفتار می‌کرد. 


1. از شعر «قارئة الفنجان» نزار قبانی:
زندگی تو سراسر سفر است و جنگ/ تو بارها و بارها عاشق خواهی شد/ و بارها و بارها خواهی مرد
پ.ن.1.
عنوان مصراعی است از «نزار قبانی»: همه چیز را می‌توان پنهان کرد مگر گام‌های زنی که در درون ما راه می‌رود.
پ.ن.2. کمک به یک پژوهش ادبی: (+)

چهره‌ایست کودکانه با تبسمی گداخته

کودکی‌مان همه با هم گذشت. پنج ماه از من بزرگ‌تر است. یک سال و نیم پیش رفت. رفت که جای بهتری زندگی کند؟ یا بهتر زندگی کند؟
جملۀ آغازینم اشتباه است. همۀ آن بیست و چند سالمان با هم گذشت. از زمانی که تازه یاد گرفته بود که انگشتانش را مشت کند و محل تمرینش موهای من بود تا آن روزهای بازی فوتبال. من دروازه‌بان می‌شدم و او همیشه مواظب بود توپ اصلا به نزدیکی‌های دروازه هم نرسد. آن زمان‌ها که من در ظرف‌های پلاستیکی‌ام غذا درست می‌کردم و او مثلا از شکارش برمی‌گشت. آن روزی که در باغ دید ماری نزدیک من است و نمی‌دانست پیش من بماند یا برود و کسی را خبر کند.
پایش را با قیر سوزانده بود، اخم کرده و گوشۀ اتاق نشسته بود. گفته بود نمی ذارم کسی زخم رو ببینه. رفتم جلو گفتم حتی من؟ و اینقدر سر به سر هم گذاشتیم تا صدای خنده‌مان همۀ خانه که نه، همۀ خانواده‌مان را پر کرد.
بزرگ که شدیم مرا "مامان بزرگ" صدا می‌کرد. من می‌خندیدم.
بزرگ تر که شدیم برای هم غر می‌زدیم. دیگری فقط سر تکان می‌داد.
...
و یک سال و نیم پیش رفت. خیلی کم سراغ هم را گرفتیم تا وقتی خبردار شد پریجانمان دیگر نیست، دوباره مثل همان بچگی‌ها گفت با کسی حرف نمی‌زند. نمی‌خواست زخمش را کسی ببیند. گوشه‌ای برای خودم نشسته بودم که مادرش گوشی را داد دستم. گفت "تو زنگ بزن. با تو حرف می‌زنه" حرف زد. هیچ کدام گریه نکردیم. حرف زدیم و دیگری فقط سر تکان می‌داد.

دیشب آمد...


پ.ن. متن را نوزدهم اسفند 1389 نوشتم. ادامه داشته است. حتی یادم هست که مضمون ادامۀ مطلب چه بوده اما دیگر نمی‌خواهم ادامه‌اش دهم.
پ.ن.2. عنوان مصراعی است از دکتر محمدرضا ترکی (+)

پ.ن.3. از تمام دوستانی که برای پست قبل کامنت گذاشتند ممنونم

نذری روز تاسوعا


هر سال موقع برداشتن در دیگ‌ها، تعداد صلوات‌‌ها بیشتر می‌شود برای آنان که نیستند.



پ.ن. پست مرتبط قدیمی (+)

فتوای شیخ ما (12)


من اگر نظر حرام است بسی گناه دارم
چه کنم نمی‌توانم که نظر نگاه دارم

سعدی

کلّ شی‌ء یمکن إخفاؤه، إلّا خطوات امرأة تتحرّک في داخلنا (7)

به نظر هر شب و روزم سالی است
گرچه خود عمر به چشمم باد است1



زن مثل همیشه از فکر دکتر رفتن کلافه شد، حتی دلش خواست در را کمی محکم‌تر ببندد. بعد به خودش گفت حال که باید برود بهتر است دنیا را سخت نگیرد. در راه اما فکرهای دیگری در سرش ریخت. سعی کرد چهرۀ دکترش را به خاطر بیاورد، نتوانست. فقط صدایش در سرش می‌پیچید. صدایش سر پرستارها داد می‌زد که چرا عجله نمی‌کنند. صدایش به او می‌گفت «دختر! تموم شد، خیالت راحت».
رسیده بود جلوی میز منشی مطب. سنش را که گفت یادش آمد که ده سال از آخرین دیدارش با دکتر می‌گذرد. دلش تنگ شد. خوشحال شد که آمده است. در تمام یک ساعت انتظار به آن سال‌های دور فکر کرد. سال‌های اعتمادش به لبخند او. هنوز در حال و هوای خودش بود که صدای مادرش را شنید که گفت «دخترتان دوباره آمده». سر بلند کرد و دوباره آن لبخند را دید. آن صدای بلند و رسا را هم شنید که از او از درسش می‌پرسید و کارش و دردش، و نگاهش را دید که پر از محبت بود. دست و پایش را گم کرد تا مرد خندید و گفت: هر کس راجع به شانه‌ات حرف زده از حسودی‌ش بوده.
زن خندید.
ساعتی بعد زن دیگر به درد گردنش فکر نمی‌کرد.


1. بخشی از شعر «رانده» سرودۀ شاملو
2. اینجا (+) چند تا غزل خوب از عماد خراسانی بخوانید.
پ.ن. عنوان مصراعی است از «نزار قبانی»: همه چیز را می‌توان پنهان کرد مگر گام‌های زنی که در درون ما راه می‌رود.

تذکر خواجۀ ما (1)


در بزم دور یک دو قدح درکش و برو
یعنی طمع مدار وصال دوام را


حافظ


پ.ن. فکر کردید «فتوای شیخ ما» تمام شد؟ اشتباه می‌کنید.

چه کسی باور می‌کند رستم؟

کتاب را یک روزه خواندم. همین امر نشان دهتدۀ جذابیت کتاب است. قصد داشتم مطلبی درباره‌اش بنویسم اما چون در نوشتن بسیار تنبلم تا امروز این کار انجام نشد. الان هم نمی‌نوشتم اگر قرار نبود عصر کتاب را به صاحبش برگردانم.

چون یک ماه و نیم از آن روزی که کتاب را خواندم گذشته است، جزییات در ذهنم نیست، برای همین مجبورم به چند نکته‌ای که حین خواندن یادداشت کردم بسنده کنم.

1. بیشتر داستان از زبان «شورا» روایت می‌شود. اما شیوۀ روایت یکدست نیست. گاهی ناگهان و بدون هیچ توجیهی راوی سوم شخص و دانای کل می‌شود. این موضوع چنان توی ذوق من زده که در کاغذ کوچک یادداشتم چهار بار به آن اشاره کرده‌ام.

2. هرچه داستان به زمان حال نزدیک‌تر می‌شود، ذهن شورا مشوش‌تر می‌شود و این موضوع نه با توصیف حال شورا و کلمه که با شیوۀ نوشتن به خوبی نشان داده شده است. تصاویری که توصیف می‌شود کوتاه وتکه تکه می‌شوند و تشویش و آشفتگی را به ذهن خواننده منتقل می‌کنند.

3. در قسمت‌هایی از داستان شورا با دوستانش فرانسوی صحبت می‌کند. این را خواننده از آنجا می‌فهمد که دوستانش فرانسوی هستند و یا نویسنده می‌گوید که «به فرانسه گفتم» یا «کلمۀ فرانسه یادم نیامد». اما در آخر کتاب شورا با دخترش انگلیسی حرف می‌زند و جملات چنین نوشته شده‌اند «آر یو ویت می؟». این کار واقعا خوب نیست. حداقل کاری که نویسنده می‌توانست بکند این بود که بگوید «به انگلیسی گفت» یعنی همان کاری که با فرانسه حرف زدن اشخاص کرده و یا حداقل جملات را با فونت انگلیسی بنویسد.

این‌ها نکاتی بود که من نوشته بودم. الان که به کتاب فکر می‌کنم خاطرۀ خوبی از خواندنش دارم. مخصوصا یادم می‌آید که غربت و سختی‌هایش خوب لابه لای داستان تنیده شده بود.