بهار در گل شیپوری مدام گرم دمیدن بود

تا به شتاب می‌دوی عمر منی که می‌روی
از کفم و منت شده دست به دامن این مکن


من نمی‌خواستم چیزی بنویسم. می‌خواستم بی سر و صدا ته زمستان به اول بهار پیوند بخورد و بگذرد، بس که حس تازه شدن ندارم. انگار هنوز کرختی زمستان با من است. خرس درونم از خواب بیدار نشده و بوی غرغر از خودم به مشامم می‌رسد. اما آقای بهروز (+) فراخوان دادند که:

"رفقای خوب مجازی! اگه اهلش هستین تا همین فردا شب همه یه بهاریه بنویسیم (حالا هر چند تا خط که شد) و بذاریم تو وبلاگامون یا تو همین پلاس یا هر جا که بشه خوندش. بعدش هم هر کی یه عیدی به انتخاب خودش پیوست کنه به بهاریه‌ش و تقدیمش کنه به همه دوستان مجازی. عیدی به سلیقه خودتون میتونه موسیقی، عکس و حتی پول نو باشه. باید خلاقیت به خرج بدیم یه کم خب حقیقت اینه که خیلی بیشتر از احوال دوستان مجازی با خبریم تا آدمای دنیای واقعیمون. پس باید حواسمون به هم باشه و یه کاری کنیم که با وجود این پراکندگی جغرافیایی لحظاتی حس کنیم کنار هم هستیم و به فکر همیم." 

برای همین نشسته‌ام جلوی صفحۀ سفید و برایتان اعتراف می‌کنم که برای اولین بار می‌خواهم فهرستی از خواستنی‌هایم تهیه کنم و بچسبانم در آن دفتر قرمز رنگم و بعد بدوم به دنبالش. راستش نیمۀ دوم سال نود به کرختی گذشت و هیچ خوب نبود. فهمیدم من آدمش نیستم. نمی‌دانم چگونه توضیحش بدهم. من آدم آرامی هستم که باید بدوم. آرامشم با کرختی در تضاد است و این را از روزهایی که گذشت فهمیدم.

باید سال دیگر، سال بهتری باشد از آنچه گذشت. این را به خودم قول می‌دهم. 

چون هر بار این (+) را گوش می‌دهم فکر می‌کنم ریتم زندگی‌ام چنین است، و انگار زندگی مرا روایت می‌کند، با همۀ فراز و نشیبش، آن را به شما هدیه می‌کنم.

دلتون خوش، سرتون سلامت


1. شعر و آنچه در عنوان آمده از «حسین منزوی» است.
2. آنان که تا الان بهاریه نوشته‌اند: لکاته، یک مشت تمشک، روزگار گیدورایی، 
هرکس دیگر نیز در این دعوت شرکت کند و به من بگوید نامش را اضافه خواهم کرد.

+ Pillar، بی‌ربط نامه، تایپیست فیلسوف

فتوای شیخ ما (15)


نظر با نیکوان رسمی‌ست معهود
نه این بدعت من آوردم به عالم


(+)


پ.ن. البته این یکی بیشتر «دفاعیۀ شیخ ما»ست.

هیچ کس نمی‌داند زن‌ها چه چیز را لابه‌لای گره‌ها جا می‌گذارند

توی قصه‌ات زن مدام می‌بافت و می‌بافت. برای درخت‌ها، سنگ‌ها،
شاخه‌ها، پرنده‌ها... برای همه لباس می‌بافت و گاهی صدای خنده‌اش می‌پیچید
توی باد. زن شبیه من بود. حتی راه رفتنش و نگاه خیره و صدای عجیبش.

بهار برایم کاموا بیاور
(+)

أعمالُهم کرمادٍ اشتدّت به الریح في یومٍ عاصف

درد که تنها در نسوج تن آدمی پرسه نمی‌زند. گاهی هم ساکن
اشیاء می‌گردد. حتی ممکن است در قاب عکسی منزل کند یا
حتی در الفاظ یک صدا. باید کلمه بهترین مکان برای سکونت درد
باشد که آدمی رنجش را در کلمه مستحیل می‌کند و بر صفحات
کاغذ می‌نویسد تا درد را دور از خود محبوس کلمات کند.
1


مدت‌های زیاد به این فکر کردم که چه می‌شود که بعضی می‌توانند متن‌های طولانی بنویسند و من نمی‌توانم؟ آیا چیزی در ذهنم نیست؟ آیا نوشتۀ آن‌ها حاوی دردی است که من نکشیده‌ام؟ چند بار آمدم نوشتم من در نوشتن تنبلم. این شد جواب؟ نه. جواب جای دیگری است. جواب آنجاست که من به خودم می‌گویم بگذار فلان کار را بکنم بعد می‌نویسم. اول فلان چیز را بخوانم بعد بنویسم. شام بخورم بعد. دوستم را ببینم بعد... و روزگارم می‌گذرد بی‌نوشتنی. و اعمالم؟ همان که عنوان می‌گوید، با باد می‌رود. کلماتم هم. بعد من سنگین می‌شوم. مثل دیروز.

دیروز صبح زود بیدار شدم. شش صبح. شبش خوب نگذشته بود. نشان به آن نشان که میان ناهشیاری‌های سر درد و سیاهی رفتن‌های چشمم در جواب دوستم اس.ام.اس زده بودم «بیچاره مغزم داره از کار می‌افته». شش صبح بیدار شدم چون شنبه صبح کار را قبول کرده بود. باید قبل از بیرون رفتن از خانه کتاب را می‌خواندم. بله. من کتاب را نخوانده کار را قبول کرده بود. کتاب را خواندم و نفهمیدم که دقیقا چه از من خواسته‌اند. سرم بر شانه‌هایم سنگینی می‌کرد. دلم می‌خواست بروم زیر لحاف و چشمانم را ببندم و یک «به چهنم» زیر لب بگویم. اما لیوان بزرگ آب پرتقال مادر یادم آورد که تا جهنم هنوز خیلی راه مانده. ساعت هشت من کتاب را خوانده بودم و باید تکلیفم را روشن می‌کردم. می‌توانستم حدس بزنم که آنجا هیچ کس زودتر از ساعت 9 جواب مرا نخواهد نداد. یکی دو ساعت انتظارم را با گلدوزی گذراندم. به دختر دایی قول داده‌ام که تابلویی برای دیوار اتاقش بدوزم. ساعت 9:30 تا 10 تلفن‌ها اشغال بود. به خاطر گلدوزی کردن و سری که خم شده بود حس می‌کردم خون پشت چشمانم جمع شده. بوق اشغال تلفن کلافه‌ام می‌کرد. چرا دنبالش را می‌گرفتم؟ چون اگر جواب می‌دادند شاید لازم نبود که از خانه بروم بیرون. شاید آن زمان می‌توانستم کمی سرم را بر روی بالش بگذارم. جواب ندادند. دیدم اگر 11 جواب دهند و بخواهند من کار را انجام دهم آن وقت دیگر به کتابخانه نمی‌رسم. از خانه رفتم بیرون. پا که در حیاط گذاشتم فهمیدم خیلی کمتر از آنچه باید لباس پوشیده‌ام. آن «به جهنم» را اینجا گفتم.

سوار تاکسی که شدمسرم را تکیه دادم عقب و چشمانم را بستم. همان‌جا بود که فکر کردم کاش می‌شد همان موقع این صفحه را باز کنم و بنویسم. بنویسم که چرا سرم سنگین است. بپرسم که شما هم گاهی بی‌دلیل زخم‌هایتان باز می‌شود؟ بپرسم بیست و شش سال برای اینهمه خاطره کم نیست؟ یادم آمد آن سال‌های دور کسی گفته بود که از سال پیش دانشگاهی و تابستان بعدش لذت ببرم، چون همه در این یک سال سعی می‌کنند در پنبه حفظم کنند و من مسئولیتی ندارم جز درس خواندن. راست می‌گفت. مسئولیتی نداشتم. اما در همان سال بود که صبح آمدم دم در که بروم مدرسه و دیدم آن عزیز دوست داشتنی نشسته روی پله‌های کوچه منتظر که مرا ببیند بعد برود بیمارستان. همان جا بود که بغضم را خوردم تا مدرسه و بعد تا خود ظهر گریستم. که دبیر ادبیاتمان مرا نشاند روبه رویش گفت برایت فال حافظ می‌گیرم. و همان زنگ تفریح بود که دبیر زبان به معلمان دیگر گفته بود «این توی کنکور هیچی نمی‌شود.» بی‌انصافی را همانجاها یاد گرفتم. توی تاکسی بودم و دلم می‌خواست بپرسم شما بعد از کنکورتان چه کردید؟ من سوار ماشین شدم و رفتم به دیدن همان عزیز. چون هیچ حالش خوب نبود. توی تاکسی بودم و فکر می‌کردم هر کس سهم خودش را از رنج دارد. و اصلا نوشتن این چیزها بیهوده است. بعد کسی در من ندا می‌داد که کجا تعهد داده‌ای از رنج‌هایت نگویی؟ اصلا چرا دیروز همه چیز هوار شده بود روی سرم؟ چرا یادم آمد فلج شدن تدریجی آن نازنین را؟ آن لحظه‌ای که فقط دست راستش کار می‌کرد؟ و من کنارش دراز کشیدم و با تقلا دستش را دورم حلقه کرد و من اینقدر همان طور خوابیدم تا تنم خواب رفت و بعد بی‌حس شد و بعد درد گرفت اما ته دلم می‌گفتم این آخرین بارهایی است که می‌تواند در آغوشت بگیرد. شبی از شب‌های اسفند ماه 5 سال پیش بود که دخترش تماس گرفت گفت تا چند ساعت دیگر مادرمان می‌رود. من نرفتم خانه‌شان. ماندم خانه و لباس‌های سیاهم را اتو کردم. صبحش سراپا سیاه رفتم سر کلاس امین پور. آن موقع تقریبا دو سال از حرف آن دبیر زبان می‌گذشت. رتبۀ کنکورمان که آمد زنگ زدم به مدیرمان و گفتم به خانم فلانی سلام مرا برسانید.

توی تاکسی نشسته بودم و سرم سنگین بود. خنده‌های آن پیرمرد عزیز در گوشم می‌پیچید و من دلم می‌خواست که یادم برود. دلم می‌خواست آخرین باری که اتاقش را دیدم یادم نیاید. دخترش که در را باز کرده بود و گفته بود «فقط تو برو تو چون تو را خیلی دوست داشت» ده سال گذشته است و من هنوز آن روزها را یادم نرفته است. چیزهای دیگری هم هست. اما من قصد ندارم همه چیز را اینجا و الان روایت کنم. یکی باید باشد که من همه چیز را برایش بگویم. یکی که همه چیز را بنویسد و حرف نزند. نگاه کند و بگذارد پراکنده بگویم. آشفته روایت کنم. و نیست.

رسیدم دانشگاه. باد می‌آمد. سردم بود. دوباره بچه‌ها توی سالن دانشکده بساط خیریه علم کرده بودند و قاب عکس و گوشواره و خوراکی و عروسک می‌فروختند و چند جلد هم از این حافظ‌های تزیینی. دخترک بلند داد زد رامک بیا از اینا بخر. من داشتم شمارۀ آن دفتر را می‌گرفتم. ته دلم از اینکه اینجور نامم را وسط دانشکده هوار بزنند بدم آمد. رفتم همان سمت تا دیگر حرفش را تکرار نکند. تلفن را بالاخره برداشتند. ساعت 12. خانم فلانی نبود. آن روز اصلا به دفتر نمی‌آمد. خودم را کشاندم تا بانک. 3400 تومان پول ریختم به حساب دانشگاه تا مدرک کارشناسی‌ام را ارسال کنند درب منزل. و من نمی‌دانم اگر نخواهم دانشگاه به من لطف کند چه کسی را باید ببینم. فیش را که بردم تحویل آموزش دهم تعطیل کرده بودند. رفتم کتابخانۀ مرکزی و بین میزهای تالار ابوریحان راه رفتم. این میزهای جدید را کدامتان دیده؟ این میزها خیلی باریکند. چطور انتظار دارند دو نفر رو به روی هم پشت اینها بنشینند؟ سرم گیج می‌رفت. دو تا رمان برداشتم و آمدم بیرون. کتابی که می‌خواستم را فقط تالار مولفان داشت. از چند نفر پرسیدم این تالار مولفان کجاست که من هفت سال است ندیدمش؟ هر کدام از کارکنان کتابخانه یک جوابی دادند. رئیسشان را پیدا کردم. در این سال‌ها همدیگر را به خوبی می‌شناسیم. همیشه در جوابم صبور بوده و مهربان. از آن آدم‌ها که باعث می‌شوند نسیم خنکی دورشان بوزد. گفت تالار مولفان در موسسۀ لغتنامۀ دهخداست. آمدم دانشکده. آموزش هنوز بسته بود. بعد از ناهار دوباره رفتم. در اتاق دانش آموختگان (یعنی این الان معادل فارغ التحصیلانه؟) بسته بود. از اتاق رو به رو پرسیدم این خانم کو؟ گفتند نیست. برو هفتۀ دیگه بیا. خون پشت پلک‌هایم بود، زخم روی صدایم. یادم نیست چه جوابی دادم. که خانم دیگری آمد در اتاق را باز کرد و مدارک مرا گذاشت لای پرونده‌ام. کارت کارشناسی‌ام را هم بعد سه سال تاخیر تحویل دادم. آیا دلم فشرده شد؟ نه. سردم بود.

بعد رفتم بخش مرجع کتابخانۀ دانشکده. «جمهرة رسائل العرب» خواندم. نخواندم. ورق زدم و دیدم نامه چه خوب است. که چه قدر دلم نامه می‌خواهد. در جواب آرزوهای کوچک خودم پوزخند زدم. کتاب را بستم و رفتم بوفه. اکرم و مریم را دیدم. حرف خاصی نزدیم. فقط صدایی در سرم پیچیده بود. صدا دلش برای خنده‌هایمان تنگ شده بود. صدا یادش می‌آد زمانی را که اکرم از خنده پا بر زمین می‌کوبید و ما هی می‌گفتیم هیســـس! صدا یادش بود آن روزی را دوباره معده درد سراغ اکرم آمده بود و من بلند بلند تمام ترجیع بند سعدی را در بوفه برایش خواندم. که چند نفر دیگر هم سر میزهای دیگر سکوت کرده بودند و گوش داده بودند.

بعد از کلاس که سوار مترو شدم یکی از دوستان دوران راهنمایی و دبیرستان مادرکم را دیدم. نان خریده بود. یکی‌اش را جدا کرد و داد به من. گفت ببر با دوستم بخورید. گفتم من رویم نمی‌شود. آخه چه کاریه؟ بعد که برای مادرکم تعریف کردم گفت خجالت نداره، دوستم برایم نان فرستاده. من داشتم می‌شمردم که چند تا از دوستانم دیگر در وطنم زندگی نمی‌کنند؟

شب جلوی تلویزیون نشسته بودم که دخترک زنگ زد. لیلی عزیز که یک روزی باید از او بنویسم. فقط از او و با هم بودن‌هایمان. و حرف زدیم. اینقدر که وقتی تلفن را قطع کردم آرام بودم. صداها خفته بودند. تلفن را گذاشتم پایین تخت و چشمانم را بستم. من از صداها و رنج‌ها حرف نزده بودم. با او از شیوۀ مقاله‌نویسی گفته بودیم و اینکه باید همدیگر را ببینیم. از بی‌نظمی آموزش و 3400 تومان پول بی‌زبون.


1. از «رود راوی» از اثر ابوتراب خسروی
پ.ن.1. عنوان بخشی از آیۀ 18 سورۀ ابراهیم است: اعمالشان همچون خاکستری است که بادی تند در روز طوفانی بر آن بوزد.
پ.ن.2. این متن ویرایش نمی‌شود چون اگر یکبار از روی آن بخوانم تمامش را حذف می‌کنم.

بغداد، جئتك كالسفينة متعباً، اخفي جراحاتي وراء ثيابي...

آخر شب که چشمانم می‌سوخت، در آن ماگ بزرگم که قورباغه‌ای داخلش نشسته، چای ریختم. آنچه دلم می‌خواست در گوشم بخواند، این (+) بود. از دیروز که در اینجا (+) پیدایش کرده بودم، دلم پیشش مانده بود. تصاویر شعرش برایم بسیار آشنا بود. کمی دنبال شعر و شاعرش گشتم و فهمیدم چرا.

منابع اینترنتی می‌گویند شاعرش «نزار قبانی» عزیز است اما من فهرست هر نه جلد مجموعه آثار او را نگاه کردم و شعری با عنوان «في بغداد» نیافتم. شاید اسم اصلی‌اش چیز دیگری‌ست. قصیده‌ایست با نوزده بیت که «الهام المدفعی» فقط هشت بیت آن را خوانده و بعضی بیت‌ها را نیز جابه‌جا کرده‌ است.

من ترجمه‌ای از شعر پیدا نکردم، اما نویسندۀ همان مطلب در جواب کامنت‌ها صفحه‌ای (+) را معرفی کرده است که ترجمۀ شعر به انگلیسی است. ترجمه را نپسندیدم اما الان نمی‌خواهم به نقد ترجمه بپردازم.

همۀ این‌ها را گفتم تا بنویسم آن موقعی که ماگ بزرگ چایم را در دست گرفتم، روی زمین نشستم و گردن دردناک و خسته‌ام را به دیوار تکیه دادم، گوشۀ کاغذی این هشت بیت را ترجمه کردم. با همان ترتیبی که خوانده شده.

برایم فرش بگستران و جامم را پر کن
و از سرزنش کردنم بگذر که من نکوهش را فراموش کردم

چشمان تو ای بغداد از زمان کودکی‌ام
دو خورشید خفته‌اند در چشمان من

از من روی برمگردان که تو محبوب من
و گل سرخ سفره‌ام و جام شراب منی

بغداد! من همچون کشتی خسته‌ای به سوی تو می‌آیم
در حالی که زخم‌هایم را زیر پیراهنم پنهان می‌کنم

من همچون گنجشکی که به لانه‌اش فرود می‌آید [پایین می‌آیم]
در حالی که سپیده‌دم عروس گلدسته‌ها و گنبدهاست

ای بغداد
من بر حریر یک قبا و بر گیسوان بافتۀ زینب و رباب پر می‌گشایم

بر تار ربابی که در دست دارم جفا مکن
که اشتیاق من بزرگ‌تر از رباب و دستانم است

از تو چه بنویسم؟
که هزار کتاب هم برای شرح آرزومندی‌ام کافی نیست

فرسائل هي الأرض المثالیة التي یرکض الکاتب علیها کطفل حافي القدمین (4)

آزرده کرد کژدم غربت جگر مرا
گویی زبون نیافت ز گیتی مگر مرا

در حال خویشتن چو همی ژرف بنگرم
صفرا همی برآید از انده به سر مرا1


من حرفم را یکسال پیش گفتم. رو به رویم که نشسته بودی. گفتم نرو! همین امسال دیگه نرو. نگاهت از جمله چیزهایی‌ست که از آن روز خوب در ذهنم مانده. گفتی 33 سال با 29 سال چه فرقی می‌کند؟ گفتم فرقش چند سال فرسودگی ست. پارسال همین موقع‌ها بود شاید که آن نامۀ طولانی را برایت نوشتم که مرد باش! که تو که دغدغۀ دانشمند شدن نداری آنجا چه می‌کنی؟ همین چند ماه پیش چت می‌کردیم برایت نوشتم که مصلحت تا کی؟ نوشتی واقعا تا کی؟ همین چند هفته پیش حرف می‌زدیم گفتم این راه به آنچه تو می‌خواهی نمی‌رسد. گفتم هی می‌شود دور مکرر. هی راه می‌روی تا یکجا توقف کنی و نمی‌کنی. آخرش نه چیزی که در دست داری را می‌خواهی و نه راهی که می‌روی به مقصدت می‌رساند. کلافه شدی که متهمت می‌کنم. که نمی‌کنم. که اگر می‌بینی این بار آخری می‌گویم نگذار دو سال بشود سه سال چون می‌بینم این راهی‌ست که می‌روی و من نمی‌خواهم به شیشۀ تردیدهایت تلنگر بزنم مبادا اگر آبی آرام گرفته باز هم به موج بنشیند. اما آرام نیستی. یکسال است آرام نگرفته‌ای و من می‌خواهم که اگر بتوانم راه را کمی هموار کنم. که اگر بگویی دیگر ادامه‌اش نمی‌دهی باز هم پشت نمی‌کنم که دیگر نیستم. من نوشتم برایت که خوشبختی آدم‌ها اتفاقا از آنجا می‌آید که بر ترس‌هایشان پا می‌گذارند. از چه می‌ترسی؟ از کار؟ نگذار همه چیز در ذهنت باقی بماند. پرس و جو کن. تحقیق کن. به کسی یا کسانی که دوستت دارند و دلشان برای لحظه های عمرت می‌سوزد بگو برایت اینجا تحقیق کنند. خودت هم آنجا پی‌اش را بگیر. ببین اگر راهی به دهی نمی‌برد آن وقت محکم بچسب به این دو سال. یا اصلا یک روز صبح که بیدار شدی دیگر نرو به آن آزمایشگاه. تلفن‌ها را هم جواب نده. دست‌هایت را بکن در جیبت و راه برو و نفس عمیق بکش و در دلت بگو خلاص شدم. اصلا در دلت نگو بلند داد بزن که تمام شد. برایت نوشته بودم من نگران آنی هستم که ساکت در تو نشسته که گاهی خودش را نشان می‌دهد. که اتفاقا وقتی او زبان به صحبت باز می‌کند دیگر پیچیده حرف نمی‌زند. تن صدایش هم نشان می‌دهد چه می‌خواهد بگوید. که چه قدر دلم می‌خواست لیوان آبم بهش می‌رسید و نگاهش می‌کردم و در چشمانش قسم می‌خوردم که اگر کار به سقوط هم باشد آن پایین هستند کسانی که مرهم شوند. که کاش باور می‌کردی من معنای پذیرش اجتماعی را خوب می‌دانم. چشیده‌ام که آدم‌ها نگاهت کنند و بگویند احمق! خر نشو! اما نمی‌ارزد که پای تصمیم خودت بایستی و بگویی من همینم که می‌بینید؟ بگذار مثل برگ خزان بریزند از زندگی‌ات آن‌هایی که تو را چون دکتر می‌شوی قبولت دارند. که دوست اگر دوست باشد و دوست داشتن واقعی، می‌مانند بر سر تصمیمت. برایت نگفتم و نمی‌دانی که پدر من دکترایش را نیمه کاره رها کرد و آمد. هیچ گاه هم ابراز پشیمانی نکرد. حالا حرف خودم را تحویل می‌دهی که نسل گذشته بودند؟ بودند. و اتفاقا نسل خوشبختی هم بودند که پای دلشان ایستادند از بازگشت به وطن تا انقلاب و جنگ. دل به زندگی داده بودند. ما نسل ترسویی هستیم. فرار می‌کنیم. از رویارویی با قیمت تصمیمان می‌ترسیم. از پرداخت هزینۀ باورهایمان می‌ترسیم. یک گوشه کز می‌کنیم و می‌گوییم نشد.

مبادا بگویی نمی‌فهمم چه می‌گویم یا آسان می‌گیرم یا... که پا به پای نوشتن‌هایم بغض کرده‌ام. که می‌دانم چنین تصمیماتی درد دارند. ترس دارند. اما گاهی منطق از پس نارضایتی آدمی برنمی‌آید.

شهریور 1389


1. شعر از ناصرخسرو قبادیانی
عنوان از مقدمۀ نزار قبانی بر دفتر «مئة رسالة حب»: نامه زمینی است که نویسنده همچون کودکی باپرهنه بر آن می‌دود.

شراب خانگی ترس محتسب خورده

Emmenez-moi au bout de la terre
Emmenez-moi au pays des merveilles
Il me semble que la misère
Serait moins pénible au soleil1


دیروز از کلاس که آمدم بیرون برعکس چند ماه گذشته هوا روشن بود. مسیرم را عوض کردم تا به جای استفاده از مترو که نمی‌دانم چند متر زیر زمین زندانی‌ات می‌کند، راه بروم و از آخرین روشنای روز لذت ببرم. توی پیاده روی پهن خیابان انقلاب راه می‌رفتم و گاهی سرم را بلند می‌کردم تا نور نارنجی غروب را ببینم که از لای ساختمان‌ها دیده می‌شد و خوشحالم می‌کرد که هنوز هوا روشن است که صدای زن را از رو به رویم شنیدم، با خنده گفت «تو این کار رو نمی‌کنی» نگاهش کردم. زنی سی و پنج، شش ساله و قد بلند بود. هنوز نفهمیده بودم با که بود و چه کاری را می‌گفت که مرد او را در آغوش گرفت و لبان او را بوسید. مهربان و عاشقانه. چند ثانیه‌ زمان ایستاد؟ نمی‌دانم. بعد زن رو به رویش را نگریست. چشمانش می‌درخشید و گونه‌هایش سرخ شده بود. دستش لغزید میان دستان مرد، با خنده گفت «تو دیوونه‌ای»


پ.ن. عنوان مصراعی از حافظ است:
شراب خانگی ترس محتسب خورده // به روی یار بنوشیم و بانگ نوشانوش
1. چند مصراع از این ترانه (+) که پیشنهاد می‌کنم از اینجا بشنوید: (+):
مرا ببر به آخر دنیا / مرا ببر به سرزمین شگفتی‌ها / که در نظر من تحمل بدبختی / در آفتاب درد کمتری دارد

گودر (1)

گودر مرحوم یادتون هست؟

بیشتر نت‌هایی که من می‌نوشتم قسمت‌هایی از متون ادبی بودند. من هم برای اینکه نت تکراری ننویسم مطلب را با عنوان‌های مختلف دسته‌بندی می‌کردم تا وقتی می‌خواهم از همان شاعر/نویسنده دوباره متنی بیاورم بتوانم نت‌های قبلی را به راحتی مرور کنم.

چند روز پیش که در لیستم به دنبال وبلاگی می‌گشتم فهمیدم که نت‌هایی که عنوان داشتند در ریدر فعلی سالم و دست‌نخورده حفظ شده.

دوباره نت‌ها را خواندم و فکر کردم خواندن دوبارۀ متن‌ها ضرر ندارد، در ضمن اینجا کسانی هستند که شاید برایشان تازگی داشته باشد. برای همین تصمیم گرفتم گاهی ناخنکی هم به آن گودر سابق بزنم.

برای اولین وعده هم نتی می‌نویسم که به قصد متن‌خوانی آنجا شر کردم:


ماهی مهر را هر وقت از آب بگیری تازه نیست

گر توانی که بجویی دلم امروز بجوی
ورنه بسیار بجویی و نیابی بازم

سعدی

کلّ شی‌ء یمکن إخفاؤه، إلّا خطوات امرأة تتحرّک في داخلنا (10)

mais elle passe et ne répond pas
les mots pour elle sont sans valeur1


زن سرش را به کار گرم می‌کند تا ذهنش نرود سمت خنجری که در ته وجودش پنهان شده. زن با خودش می‌ستیزد تا مبادا خنجر را بردارد و همۀ رشته‌ها ببرد. 

منصفانه نیست که سکوت و صبر زن به پای نادانی و نافهمی‌اش نوشته شود.

زن به رفتن می‌اندیشد. (+)


1. از این ترانه: (+): زن می‌گذرد و پاسخ نمی‌دهد / کلمات برای او بی‌ارزشند.
پ.ن. عنوان مصراعی است از «نزار قبانی»: همه چیز را می‌توان پنهان کرد مگر گام‌های زنی که در درون ما راه می‌رود.
بی‌ربط: پنجره‌ها همچنان همانگونه است که گفتم. تا جمعه هم وضع همین است.

زمهریر

خانۀ ما هیچ وقت گرم نمی‌شود. چون زیر خانه پارکینگ است و هوای سرد. چهار طرف خانه باغ است و حیاط همسایه‌ها و فقط سقف است که از برکت وجود همسایه بالایی کمی گرم می‌شود. آن هم فقط کمی. چون همسایۀ عزیز ما شوفاژهایش را روشن نمی‌کند. چرا؟ چون دیوارهایش را سیاه می‌کند. زمستان که می‌شود بساطش را فقط در یکی از اتاق‌های خانه پهن می‌کند. 

اینقدر این سال‌ها بر خود لرزیدیم که اهالی ساختمان تصمیم گرفتند شیشه‌های خانه را دو جداره کنند. کاری به دو روز گذشته ندارم که بساط خانه جمع بود وسط و چه و چه. در اصل کار دارم ولی الان جان گفتن ندارم. خلاصه امروز از صبح آمدند و بریدند و شکستند و بردند. من هم در کنار مادر و پدر شستم و جارو کردم و سابیدم تا همین الان.

ولی یک کسی این وسط در محاسبات اشتباه کرده. در نتیجه همین الان که این‌ها را برای شما می‌نویسم سه تا از پنجره‌های خانه شیشه ندارد. 

خانه‌ای که روز معمولش گرم نمی‌شود، الان بساطش جمع است و پنجره‌هایش هم شیشه ندارد.