چراغ!
دخترک وقتى نامم را صدا مى کند، کاغذها و قلم ها را رها مى کنم و به سمت در مى روم. به آغوشم که مى آيد مى بوسمش. مى نشينم کنارش و مراقبم شيرى که مى نوشد روى فرش نريزد. سرش را مى چرخاند و مى گويد: "نمى ريزم. برو چراغ اتاقت را خاموش کن بيا!"
دخترک وقتى نامم را صدا مى کند، کاغذها و قلم ها را رها مى کنم و به سمت در مى روم. به آغوشم که مى آيد مى بوسمش. مى نشينم کنارش و مراقبم شيرى که مى نوشد روى فرش نريزد. سرش را مى چرخاند و مى گويد: "نمى ريزم. برو چراغ اتاقت را خاموش کن بيا!"
وقتى کمتر سزاوارم به من مهر بورز، آخر آن زمان نيازمندترم.
ضرب المثل چينی
* هرگز نخواستم که به داشتن تو عادت بکنم...
* اين جمله را دوست دارم: "فرغند۱وارى بپيچم به تو!"
* شعر از نزار قبانی:
تو
وقتى شعرهايم را
به نخ ابريشم کشيدى
و چون سينه ريزى
از ياسمن
بر گلو آويختى
چقدر حقيقى بودى.
* امروز امتحان داشتند. گفت: "سال ديگر هم معلم ما مى شوى؟" –"بشوم؟" –"اوهوم!" و به جاى سياه کردن کتابش با روان نويس هاى رنگى اش حرف هايم را مى نوشت. او لجبازترين شاگرد کلاسم بود. و ديگرى گفت: "من فقط به خاطر کلاس شما امروز آمدم!"
* داشتم برگه ى اهداى اعضا را امضا مى کردم وقتى جلوى اهداى قرنيه و عنبيه را علامت مى زدم، يک لحظه شک کردم. ترسناک است که به اجزايمان قسمت شويم اما آيا بهتر از پوسيدگى نيست؟!
روبه روى من، پشت آن ميز نشسته اى. به جاى چاى هميشگى مان، نوشابه مى خورى. نگاهت که مى کنم، مى فهمم شده اى گذشته ى من! همين گذشته ى نزديکى که انگار قرنى از من دور است. شده ام آينده ى تو. کاش گذشته ى من نبودى! کاش آينده ى تو نباشم! کاش جا پاى قدم هاى من نگذارى! کاش آينده ى تو نباشم! برگرد دوست من! از راهى که آمده اى برگرد. هنوز راهى که مى آيى از زخم پاى من تر است. کاش آينده ى تو نباشم!
يادت هست که امروز تولدش است اما از فرستادن يک نامه ى خشک و خالى هم براى تبريک منصرف مى شوى. با خودت هم مى گويى: "اى بابا! اصلا ياد من که نيستند!" اما چند روز بعد، مى بينى عکس هاى جشن هالوينشان را برايت فرستاده است و نوشته : "نترس! ويروسى نيست!" شرمنده آقاى پسر عمو! کاش زبانم را مى دانستى!
اون روز که عصبانى رفتم سر کلاس، گفتم: "پيغام نفرستين. با خودم حرف بزنين." امروز رفتم سر کلاس باز هم درس نخوانده بودنند و دليل مى آوردند. گفتم: "امتحان مى گيرم و نمره اش را هم مى دهم دست مادراتون" گفت: "مگه نگفتين با خودتون حرف بزنيم، شما هم با خود ما حرف بزنين." نگاهش کردم. گرچه جواب خوبى نبود که به معلمش بدهد ولى جواب خوبى براى من بود. و باز هم گرچه من نشنيده گرفتم ولى در دلم از جوابى که داده بود راضى بودم.
امتحان برگزار نشد!* اين روزها تلخ ترين انتقامى که مى توان از تو گرفت، شاد بودن است!
* فرزانه ى عزيز! دلم براى ديدنت نيست که تنگ شده، که وقتى هم که بودى چندان نمى ديدمت. وقتى براى خداحافظى زنگ زدى هم من فهميدم چه گفتى و هم تو مى دانستى که چه مى گويى! تو برايم همان تابلويى بودى که زندگى درش ترسيم شده بود! دلم پر از حرف هاى نگفته است اما فقط همين "روحت شاد!"
* پس باد همه چيز را با خود نخواهد برد...
* همه ى فصل هاى من مال ِ خودت! اما فصل هاى او مال ِ من است ديگر.
روبه رويم نشسته اى. صندلى ات چندان بلند نيست براى همين مقابلم را که نگاه کنم، چشمانت را مى بينم. روى ميز ليوان چايت قرار دارد. ليوان سفيد رنگ است، براى همين نمى دانم چه قدرش را خورده اى. کنار ليوان روى ميز کاغذهاى شکر و شکلات تقريبا ً ريز ريز شده اند. با دستان من و تو. با کبريت سيگارت را روشن مى کنى. اهل مبالغه نيستم، براى همين نمى گويم با آتش سرخ کبريت، که آتشش سرخ نبود. نارنجى ِ رنگ پريده اى بود که به گرمايش اعتقادى نداشتم. براى همين وقتى سيگارت را سوزاند، تعجب کردم. و تو همه ى کبريت ها را به آتش کشيدى براى چندين سيگارى که خاکستر شدند. بعدها صدايت به من خنديد. من حرف مى زنم، دست ديگرت روى ميز مشت مى شود و دستت سرد است. نگاهم که مى کنى، ديگر چيزى نمى گويم. مقابلت نشسته ام. صندلى ام بلند نيست، براى همين تمام قاب رويه رويم را طرح تو پر کرده است.
البته امتحان برگزار شد!
* دلم بسیار برایش تنگ است....! جایش بین ما خالی است!
گاهى حجم همه ى حرف هايى که مى خواهى بگويى مى شه يک بغض و مى شينه رو گلوت!
اى کاش شوکران // شهامت من کو؟!
"حميد مصدق"
ـ تو پور گو پيلتن رستمى // ز دستان سامى و از نيرمى : سامى را "مرگ" معنى کرده است.
ـ کشتى گرفتن برآويختند // ز تن خون و خوى را فروريختند: خوى را "اسبانيت" معنى کرده است.
ـ "تاريخ جهانگشا" از کيست؟ "بيحقى" و ديگرى نوشته است "مولوى"
ـ ويژگى هاى حماسه چيست؟ حماسه جنگى است دو نفره.
ـ شاهنامه را به چند بخش تقسيم مى کنند؟ نام ببرید. سه قسمت، بخش اول/ بخش دوم/ بخش سوم