...
نه بهشت از ما تهى گردد، نه دوزخ پر شود
ساقيا! در ده شراب ِ ارغوانى فام را
"سنايى"
نه بهشت از ما تهى گردد، نه دوزخ پر شود
ساقيا! در ده شراب ِ ارغوانى فام را
"سنايى"
سالنامه ى قرمز رنگ ِ داخل جعبه توجه ام را جلب مى کند. بازش مى کنم، وسط صفحه نوشته است:
پدرم
اى مردانگى ِ مستمر
...
الان انتظار نداريد که بقيه اش را بنويسم!؟ چون چنان خنده ام گرفته بود که دوستم سالنامه را از دستم گرفت و مرا از مغازه بيرون برد.
هميشه نام ها برايم مفهومى غير از يک نام داشته اند. کسانى که کمى بيشتر مرا بشناسند مى دانند که با دانستن نامم و اينکه چگونه مرا بخوانند مى توانند رابطه هاى متفاوتى با من داشته باشند. در مورد اين موضوع حرف زياد دارم ولى الان اين ها را گفتم تا بگويم از اين پس تصميم گرفته ام با نام خودم بنويسم. نامم "رامک" است و معنايش "آرامش دهنده ى کوچک" که مى توان "آرامش دهنده ى عزيز" هم معنايش کرد. پس لطفا ازين به بعد مرا با اين بشناسيد.
پ.ن ۱. اعتراف: راستش را بگويم، دلم براى نام خودم تنگ شده بود.
پ.ن ۲. حالگیر عزیز حالا می خواهم مرا مکتوب کنی. چنان که خودت گفتی.
پ.ن ۳. اگر نظری هم راجع به اسمم دارید خوشحال می شوم که بدانم.
اى مبحث چشمان تو تکليف اضافى ما مسئله داريم به اندازه کافى
پ.ن. شاعرش را نمی شناسم. ولی از همان شعرهایی است که رو تخته های دانشکده می نوشتیم.

ملتی که ادبش قناعت را فضیلت بداند، هر ساله دچار قحطی است...
- "هزار دستان"، مرحوم علی حاتمی
اختيار است، اختيار است، اختيار
آدم در آسمان از ميانه ى فرشتگان رفيقى داشت. بعد از آنکه از آسمان به زمين هبوط کرد، آن رفيق آسمانى اش از فراق وى ناراحت شد و نزد خدا شکايت کرد. اجازه خواست تا به زمين هبوط کند و احوالى از رفيقش بپرسد. خدايتعالى به او اجازه داد. فرشته هبوط کرد و آدم را ديد که در بيابانى خشک و بدون گياه نشسته. همينکه رفيق آسمانى اش را ديد (از شدت دلتنگى) دست به سر گذاشت و فريادى اندوه بار بزد.... فرشته چون اين اندوه آدم بديد، گفت: "اى آدم گويا پروردگارت را نافرمانى کردى و خود را دچار بلايى کرده اى که تاب تحملش را ندارى. هيچ مى دانى که خدايتعالى درباره ى تو به ما چه گفت؟ و ما در پاسخ چه گفتيم؟" آدم گفت: "نه، هيچ اطلاعى ندارم" رفيقش گفت: "خدا فرمود انى جاعل فى الارض خليفة۱... و ما گفتيم اتجعل فيها من يفسد فيها و يفسک الدماء۲ و معلوم مى شود که خدا تو را براى اين آفريده که در زمين باشى. با اين حال آيا توقع دارى که هنوز در آسمان باشى؟"
الميزان.ج ۱. ص ۱۸۳ و ۱۸۴. به نقل از تفسير عياشى ج 1. ص ۳۲
۱.بقره(۲)/۳۰. من در زمين جانشينى خواهم گماشت.
۲.بقره (۲)/۳۰. آيا در آن کسى را مى گمارى که در آن فساد انگيزد و خون ها بريزد؟
مشخص است که دارد تلفنى با دخترش حرف مى زند.
- راست مى گويى... اصلا ميام خونه مامان رو کتک مى زنم. خوبه؟
بعد به تلفنى به همسرش مى گويد:
- اذيتش نکن. لازم هم نيست هى برى مدرسه... اينطورى احساس آرامش نمى کنه درسش افت مى کنه ها! اذيتش نکن...
از خنده نمى توانستم از در آسانسور خارج بشوم.
من همه آن نقدها را از کف داده ام
آن روزها که بودی به پایم و ماندی برایم...
دلم از این نسیه که روزی خواهی آمد دست برنمی دارد...
پ.ن. نمی دانم گوینده ی این جملات کیست...
"ذات الريه به نظرم مرض وحشتناکى بود و من حتى از اسمش هم مى ترسيدم. وقتى اسم اين مرض را مى شنيدم، گوش هايم تيز مى شد. به نظرم مرگ دردآورى بود. دلم نمى خواست ريه هايم به تدريج از آب پر شود و من توى وجود خودم بميرم. يعنى توى آبى خفه شوم که توى ريه هايم جمع شده. دلم مى خواست اگر قراره خفه بشم، لااقل توى رودخونه يا دريا خفه بشم، نه توى آبى که توى ريه هايم جمع شده."
- از کتاب "پس باد همه چيز را با خود نخواهد برد."
پ.ن. آقای آرش چند روزی است که کد نظرات در وبلاگ شما برایم نمایش داده نمی شود.
با سلام:
من دانش آموز عزيز شما به شما تبريک مى گويم که ديگر سر ما داد نمى کشيد و فقط مى توانم بگويم دلم برايتان تنگ مى شود و خانوم از من به شما نصيحت از محبت خارها گل مى شود محبت کنيد تا کامروا باشيد.خانم جدى به شما مى گويم که من اصلا ادبيات بلد نيستم و روراستانه به شما مى گويم که تقلب کردم. اميدوارم مرا افو کنيد. آن تقلب براى امتحان ترم نبود.
واقعا صداى بلندى داريد.
پ.ن.1. اين نامه ها را شاگردهايم روز خداحافظى برايم نوشته اند و من عينا نقلشان کرده ام. (رنگ آميزى و ديکته ها هم رعايت شده است.)
پ.ن.2. آقاى پور پدر با توجه به اين نامه من بازهم معلم خواهم شد؟
پس پى بردم دو موجودى که همديگر را دوست دارند، چيزهايى به همديگر می گويند که هيچ شباهتى به خداحافظى ندارد.
بهشت زهرا. روى خاک که مى نشينم گويى سنگ قبر نداشته ام را گذاشته اند روى سينه ام. نفس هايم آرام است. قلبم هم آرام مى زند. خيلى آرام. کم کم سردم مى شود. انگشتانم کرخت شده اند. قرآن مى خوانم. سوره ى "الرحمن". سردم است... با "فباى ءالاء ربکما تکذبان" بغضم مى شکند و باز هم مى خوانم و سيزدهم آبان سال هزار و سيصد و هشتاد و شش، "فباى ءالاء ربکما تکذبان"... مى خوانم، دوم دى ماه سال هزار و سيصد و هشتاد و شش "فباى ءالاء ربکما تکذبان"... مى خوانم، هفته ى سوم اسفند سال هزار و سيصد و هشتاد وشش، "فباى ءالاء ربکما تکذبان"... هفته ى دوم فرودين ماه هزار و سيصد و هشتاد و هفت، سوختم... هنوز جايش هست... دارم مى سوزم... "فباى ءالاء ربکما تکذبان"... ارديبهشت ماه، خسته بودم... مى خوانم "فباى ءالاء ربکما تکذبان" و تيرماه و آن روز سخت و گرم و اشک هايم و صبا و ضربه ات که کارى بود... مى خوانم "فباى ءالاء ربکما تکذبان" و پانزدهم و شانزدهم مرداد ماه... هنوز دارم مى خوانم "فباى ءالاء ربکما تکذبان" سى و يکم شهريور ماه، پنج شنبه صبح، ساعت هفت، بغضم مى شکند... باز هم مى خوانم "فباى ءالاء ربکما تکذبان" و همين هفته ى گذشته... و حالا سنگ قبر نداشته ام چه سنگين است! خدايا مى خوانمت:الله ، الواحد ، الاحد ، الصمد ، الاوّل ، الاخر ، السّميع ، البصير ، القدير ، القاهر ، العليّ ، الاعلی ، الباقی ، البديع ، لباريءُ ، الاکرام ، الظّاهر ، الباطن ، الحيّ ، الحکيم ، العليم ، الحليم ، الحفيظ ، الحق ، الحسيب ، الحميد ، الحفيّ ، الرّب ، الرّحمن ، الرّحيم ، الذّاری ، الرّازق ، الرّقيب ، الرّئوف ، الرّائی ، السّلام ، المومن ، المهيمن ، العزيز ، الجبّار ، المتکّبر ، السّيد ، السُّبُّوح ، الشّهيد ، الصادق ، الصانع ، الطاهر ، العدل ، العفُو ، الغفور ، الغنی ، الغياث ، الفاطر ، الفرد ، الفتاح ، الفالق ، القديم ، الملک ، القدوس ، القوی ، القريب ، القيوم ، القابض ، الباسط ، قاضی الحاجات ، المجيد ، المولی ، المنّان ، المحيط ، المبين ، المقيت ، المصور ، الکريم ، الکبير ، الکافی ، کاشف الضر ، الوتر ، النور ، الودود ، الوهاب ، الناصر ، الواسع ، الهادی ، الوفی ، الوکيل ، الوارث ، البر ، الباعث ، التواب ، الجليل ، الجواد ، الخبير ، الخالق خير الناصرين ، الديان ، الشکور ، العظيم ، اللطيف ، الشّافی !
با سلام:
خانم ر... عزيز: من ن... هستم همان که شما را بيش از حد ازيت کردم لطفا مرا ببخشيد و از سر گناهانم بگزريد. من شما را از صميم قلبم دوست دارم و آرزوى موفقيت دارم. دوستدار شما
* به اميد ديدار مجدد با شما که عزيزتر از جانم هستيد.
I love you
پ.ن. رنگ آمیزی نامه ها را رعایت کرده ام.
ديگر معلم نيستم. امروز رسما خداحافظى کردم و فردا آخرين روز تدريس است. و نگاه بچه ها باعث شد بغض چند روزه ى ديگرى ببارد...
پ.ن. نمى دانم چراعکس ها براى عده اى باز نمى شود، چه بايد بکنم؟